انشای زیبا و تخیلی در مورد گل قاصدک

انشا جانشین سازی قاصدک
انشا درباره قاصدک

اگر من قاصدک بودم …

نام من قاصدک است. روزی در گوشه ای از این زمین پهناور خانه ای داشتم، خانه ای در یک دشت بزرگ با دور ترین فاصله ای که به یاد دارم.

اوایل بهار بود که جوانه زدم و سر از خاک بیرون آوردم، و برای اولین بار آن دشت زیبا را دیدم.

مدتی گذشت و من به گلی زرد رنگ تبدیل شدم.

در آن دشت، هزاران گل قاصدک شبیه من با آن گلبرگ های زرد زیر نور خورشید می درخشیدند.

در آن جا روزی آفتاب می تابید و گرم مان می کرد و روزی نیز نم باران بر چهره های مان می نشست و شادی را به ما هدیه می کرد.

هرزگاهی نیز نسیمی می وزید و ما را به هر طرف که می خواست متمایل می کرد.

خوشحال از آن زندگی شاد بودم اما یک روز متوجه شدم که چهره ام در حال تغییر است، ترسیده بودم اما به اطراف که نگاه کردم دیدم تمام گل های قاصدک نیز شبیه من شده اند.

یکی از گل ها گفت: ” حالا با این چهره ی جدید می توانیم همراه باد سفر خود را آغاز کنیم و به هر کجا که بخواهیم می توانیم برویم.”

حالا قاصدک بودم و در انتظار اولین وزش باد تا سفرم را آغاز کنم.

در صبح یک روز زیبا بود که بادی وزید و مرا از شاخه ام و زمین جدا کرد.

سبک بال و رها همراه باد به پرواز در آمدم و اوج گرفتم، از آن بالا پایین را که نگاه می کردم، زمین و هر آن چه در آن است را کوچک می دیدم.

چه بسیار دشت ها، کوه ها، شهرها و روستاها که دیدم و از آن ها گذر کردم و هر جا که باد به من اجازه ی لحظه ای توقف می داد، می ایستادم و هم نشین ساکنان آن مکان می شدم و به حرف های شان گوش می دادم.

پس از همه ی آن ماجرا ها و دیدار ها حالا پر از خاطرات سفرم و به این جا رسیده ام. جایی که ایوان یک خانه ی کوچک است.

صدای دخترکی را می شنوم که به مادرش می گوید: ” مامان قاصدک، اینم می ذارم پیش بقیه ی قاصدک هام” و سریع مرا از روی زمین بر می دارد و با شادی به اتاقش می آورد درون یک گلدان کوچک که پر از قاصدک های می گذارد.

اکنون من کنار قاصدک های دیگر درون یک گلدان زندگی می کنم.

ما در تمام طول روز خاطرات سفرمان را برای یک دیگر می گوییم و شب ها به خواب می رویم و رویا می بینیم.

در ادامه بخوانید : متن درباره قاصدک و آرزو