زیباترین جملات و دیالوگ های ماندگار و عاشقانه سریال شهرزاد (قباد و فرهاد)

1943

دیالوگ های ماندگار سریال شهرزاد

جملات ناب سریال شهرزاد همراه با بهترین و قشنگ ترین دیالوگ های خاص و عاشقانه سریال شهرزاد از قباد و فرهاد در فصل اول و دوم

جملات و دیالوگ های ماندگار و عاشقانه سریال شهرزاد
جملات و دیالوگ های ماندگار و عاشقانه سریال شهرزاد

علی نصیریان، ترانه علیدوستی، شهاب حسینی، مصطفی زمانی و پریناز ایزدیار بازیگران نقش‌های اصلی این مجموعه هستند.

دیالوگ های شهرزاد و قباد

قباد : هر چی باشه، بالاخره ما الان محرم همدیگه ایم، شهرزاد خانوم
شهرزاد : محرمیت که فقط به کاغذ نیست، دل آدم باید محرم باشه

******

قباد : به جون امیدت قسم بخور که دیگه بهش فکر نمی کنی
شهرزاد : من بهت دروغ نمیگم قباد، خاطره ها که نمی میرن، می میرن؟ این اتاق تاریک ذهن، آزادترین جای جهانه، همه چی از توش میاد و میره، فکر رنگ خیال خاطره. مهم اینه که چیو نگه می داری چیو می ریزی دور. من اینو یاد گرفتم قباد.
قباد : شهرزاد نمی دونی بدون، من با تو چیزایی پیدا کردم که هیچوقت تو زندگیم نداشتم. نمی خوام از دستش بدم.

******

شهرزاد : بخت و اقبال من یکی رو همون دو تا جمله بافته … در و همسایه چی میگن، مردم چی میگن. مردم الان کجان بدبختی منو ببینن. تنهایی منو ببینن

******

قباد : به جون امیدت قسم بخور که دیگه بهش فکر نمی کنی
شهرزاد : من بهت دروغ نمیگم قباد، خاطره ها که نمی میرن، می میرن؟ این اتاق تاریک ذهن، آزادترین جای جهانه، همه چی از توش میاد و میره، فکر رنگ خیال خاطره. مهم اینه که چیو نگه می داری چیو می ریزی دور. من اینو یاد گرفتم قباد.
قباد : شهرزاد نمی دونی بدون، من با تو چیزایی پیدا کردم که هیچوقت تو زندگیم نداشتم. نمی خوام از دستش بدم.

******

قباد : فقط یه سوال، خیلی دلم می خواد جوابشو بدونم، تو هنوزم دلت باهاشه؟
شهرزاد : فراموشی زمان می بره، فقط فکر می کنم اگه من به هر دری زدم، و اونی نشد که می خواستم بشه، لابد قسمت خرافه نیست، هست واقعا

******

شهرزاد (به قباد) : من به هیچکس غیر از خودم تعلق ندارم. به عبارت بهتر مال کسی نیستم.

******

قباد : موقتیه این روزا شهرزاد، می گذره. این وسط تنها چیزی که مهمه اینه که من هنوز با همه ی وجودم دوست دارم. عاشقتم
شهرزاد : خواهش می کنم انقدر تجاوز نکن به حریم این کلمه ی مظلوم بی پناه. تو عاشقی؟ تو عاشقی واقعا؟ عاشق چیزی رو با چیزی تاخت نمی زنه … عاشق انقدر ترسو نمیشه که هنوز هایی به هویی نرسیده اینجوری آدمو تنها ول کنه بره.

******

قباد : سخته واسم دوری تو اینو بفهم، چطوری اینو بهت ثابت کنم؟
شهرزاد : دیر شده، برای ثابت کردنش خیلی خیلی دیر شده … حتی ملک جوانبخت هزار و یک شبم نبودی وگرنه من کم قصه و داستان به گوش تو نخوندم. عاشق بزدل عشقو هم زایل می کنه آقای قباد دیوانسالار

******

سریال شهرزاد – بخش یک – 17:42
شهرزاد و فرهاد در کافه نادری

فرهاد : شهرزاد دلم می خواست یه سدایی داشتم که همه می شنیدند. داد می زدم می گفتم ما تو یه جای غریبی از تاریخیم. بعدها سد سال بعد، مردم این روزها یادشون می مونه. این روزها خیلی ملتهبه شهرزاد!
شهرزاد : آره ملتهبه، ملتهب و بلاتکلیف! چه خواب بدی من دیدم دیشب!
فرهاد : می خوای برات تعبیرش کنم؟
شهرزاد : نه، اصلا حتا نمی خوام تعریفش کنم!
فرهاد : خیلی خب، تعریفش نکن ولی یادت باشه دکتر مصدق تاب میاره این همه هجمه را! خصوصا الان که شاه گذاشته از مملکت رفته بیرون.
شهرزاد : این یعنی طرفدارای شاه هم ممکنه جری تر شده باشن.
فرهاد : این یعنی اختیار تام برای دکتر مصدق و دکتر فاطمی. خصوصا این که دکتر فاطمی پیشنهاد خلع سلطنت کرده. یعنی دموکراسی و جمهوری.
شهرزاد : فکر نمی کنی این تندروی ها ممکنه باعث شه همینی هم که داریم از دست بدیم؟
فرهاد : کدوم تندروی شهرزاد؟ پیشنهاد دکتر فاطمی خواسته همه مردمه. اینا نشونه های خوبیه.
شهرزاد : میونه این همه نشونه های خوب من کجا وایسادم؟
فرهاد : … تو بهترین نشونه این روزای من. یک دست جام باده و یک دست زلف یار / رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

******

شعر بنویسیم که چی بشه؟
جایی در قسمت دهم، فرهاد با آذر در کافه نادری به گفت‌وگو مشغول است. فرهاد از آذر می‌خواهد که به دغدغه‌های روزگار پایند باشد. این دیالوگی است که بین آنها شکل می‌گیرد:

فرهاد: از تاریخ نویسای ما که بخاری بلند نمیشه. ممکنه هنر و ادبیات بتونه تصویر واقعی تری از نسل ما به نسل های آینده منتقل کنه.
رویا: بعد این تصویر واقعی به چه دردشون می خوره؟!
فرهاد: ممکنه اونا دیگه اشتباهات مارو تکرار نکنن.

******

فرهاد و آذر در مخفیگاه حزب توده

آذر : یه چیز دیگه هم هست که می خوام بهت بگم. می دونم باور نمی کنی، حقم داری! از یه جایی به بعد دیگه بازی نبود واسم. من هم گیر افتادم. بدجور گرفتارت شدم. یه جوری که هیچ وقت قلبم این جور گروم گروم سدا نکرده بود. وقتی اسمت میومد انگار یه گردان پا می کوفتن تو دلم! با من بیا فرهاد!
فرهاد : کجا بیام؟ چرا بیام؟
آذر:بریم یه جای دور ، یه زندگی جدید می سازیم با هم. میشم رویا، آذر رو چالش می کنیم واسه همیشه.
فرهاد: سخته…!
آذر : من خوشبختت می کنم ، هر کاری بخوای برات می کنم . نبوده تا حالا کسی رو این جوری بخوام.
فرهاد : نمی تونم بیام! شاید اگه طور دیگه ای آشنا شده بودیم یا …. دلم به اومدن نیست!
آذر: هنوز باورم نداری نه؟! باشه ، گفتم این بازی یه قربانی داره، اونم منم!
فرهاد : شاید یه وقت دیگه ، یه وقت دور تر! اگه ما تقدیر هم باشیم باز گذرمون به هم میفته!
آذر: رویای قشنگیه واسه آذر بیچاره تو شبای تنهاییش که نمیره از دلتنگی.! از این به بعد دیگه حوصله هیچی رو ندارم، جز فکر کردن به تو. جدا افتادن از کسی که دوستش داری ، جهنمی بزرگ تر از این تو زندگی می شناسی؟!

******

از نداشته‌هات شروع کن!

شیرین در قسمت شانزدهم حسابی بابت بچه‌دار شدن شهرزاد و رفتار قباد ناراحت بود.

هنوز در فکر دسیسه‌ی «خودکشی با سیانور» نبود اما دلش آرام نداشت. شبی که به اتاق پدرش،‌ بزرگ آقا دیوان‌سالار رفت تا بلکه «شوشوجان» گفتن‌های بابا آرامش کند، با عتاب تند بزرگ‌ آقا روبه‌رو شد که می‌گفت :

«من تو رو اینجوری بار آوردم، ان قدر ضعیف؟! به من نگاه کن، به من!! چاقو تو تنم بودو خون ازم می رفت، سیلی زدم به صورتم که رقیبم نفهمه سست شدم. فک می کنی، من از کجا شروع کردم؟! هوم؟! از نداشته هام! از خونه زن بابا، نامادری، کنار پدری که صب به صب با کمربند تا سیاهو کبودم نمی کرد از خونه بیرون نمی رفت.

سگ دو زدن تو بیقوله ها. برای یه لقمه نون. به من نگاه کن! اما الان اینجام، بزرگ آقام. به من نگاه کن! نداشته هاتو ببین.»

******

شهرزاد : اگه دوسش دارین حفظش کنین با چنگ و دندون. چون زمان که می گذره هیچ چیز سخت از ، از دست دادن کسی نیست که برای از دست ندادنش باید با جون و دل می جنگیدین …

******

سریال شهرزاد – بخش 27
سکانس گفتگوی فرهاد و شهرزاد در خانه پدری شهرزاد پس از دعوای فرهاد و قبا

شهرزاد: گاهی آدم تو جنگ با خودش، باید اونقد پیش بره که یه ویرونه بسازه از وجودش!!
اون وقت … از دل اون ویرونه یه نوری ، یه امیدی، یه جراتی، جرقه می زنه …!

******

سریال شهرزاد – بخش 27
لحظه زیبای وصال دوباره فرهاد و شهرزاد

شهرزاد : ” بیا این لحظه را وصل کنیم به همزادش تو گذشته دور!! انگار هیچ کابوسی این وسط نبوده! بیا برگردیم به نقطه صفر!! ”

******

دیالوگ شهرزاد به خواهرش

هیچوقت هیچوقت به هیچکس و هیچ چیز توی زندگیت تکیه نکن جز خودت. خب؟ منتظر نباش هیچکس کنارت وایسته دستتو بگیره. میفهمی؟ هیچوقت…

******

سریال شهرزاد – بخش 26
سکانس انتقام بابک از سرهنگ تیموری

مریم : بابک! می دونی این کار چه عواقبی داره؟
بابک : مریم! اگه قرار باشه یه طوری زندگی کنیم که کارامون هیچ عواقبی نداشته باشه اصن واسه چی زندگی کنیم؟
اگه تو همون روزهای کودتا ، جلوی این کودتاچیا وایمیسادیم، کارشون به جایی نمی رسید که ناموسمون رو از دستمون در بیارن!

******

سریال شهرزاد – بخش 23

هاشم : زمان رُفوگر خوبیه… هر بیدی هم به زندگی آدم زده باشه زمان رُفوش می کنه…

******

عشقی که امید وصلت توش نباشی همسایه دیوار به دیوار مرگه!

******

سریال شهرزاد – بخش 26

فرهاد :

در من کوچه ای ست که با تو در آن نگشته ام …
سفری ست که با تو هنوز نرفته ام…
و عاشقانه هایی که با تو هنوز نگفته ام…

******

فرهاد : من همه چیمو باختم شهرزاد !
نمی تونم تورم ببازم
شهرزاد : همیشه اون طوری نمیشه که ما فکرشو می کنیم

******

فرهاد : قسم به روزی که دلت را می شکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی داشت

******

دوست فرهاد : دوست داشتن کسی که نه بشه ترکش کرد نه بشه عوضش کرد جهنمه …

******

هاشم : فرهاد پسرم … همیشه یه چیزی از وجود معشوق تو قلب عاشق ته نشین میشه…
برای همیشه حتی اگه همدیگه رو ترک کنن..! اما این فقط یه طرف سکه است پسرم…
این که اگه دنیات اندازه یه نفر کوچیک بشه… یا اون یه نفر اندازه خدا برات بزرگ بشه ..! اگه یه روزی ترکت کنه و بره اون وقت دین و دنیاتو با هم می بازی…!

******

مرضیه : این دنیا به هیچ بنی بشری وفا نکرده
هاشم : نه نکرده … اینو وقتی فهمیدم که یه عزیزی رو از دست دادم …
همین جوریاس که قلب آدما هی ته می گیره ….
هی ته میگیره تا بالاخره یه جا می سوزه و تموم میشه ..
اون وقت دیگه حتی حوصله خودتم نداری !

******

بابک : مگه یه مرد چند بار می تونه ببازه؟
فرهاد : رفیق تو الان داری به خودت می بازی
بابک : فرهاد پاشو برو، پاشو، اشتباه کردی اصلا اومدی دنبالم، پاشو
فرهاد : قسم به روزی که دلت را می شکنند و جز خدایت مرحمی نخواهی داشت

******

بزرگ آقا : وقتی معصومه زنم، به رحمت خدا رفت، به خودم گفتم آهن دل شدی بزرگ، دیگه هیچ زلزله ای نمی لرزوندت، همینم شد … تا روزی که جمشید دخترشو فرستاد که سوزنای منو بزنه، از اون روز همه چی یه جور دیگه شدو می فهمی چی میگم؟
شهرزاد : نه متاسفانه
بزرگ آقا : همون بهتر که نمی فهمی. یه اسراری هست تو زندگی که بهتره آدم با خودش به گور ببره تا افشاش کنه.

******

بزرگ آقا : من فقط می خواستم این گهر قیمتی تو خاندان دیوانسالار بمونه
شهرزاد : متاسفم که آدما براتون حکم شی دارن، حالا یکی قیمتی یکی بی ارزش
بزرگ آقا : تو نمی خوای با دو کلوم حرف خوب ولو نمایشی و زبونی دل این پیرمردو خوش کنی؟

******

بزرگ آقا : خون راه خودشو پیدا می کنه به زیرزمین. سرخ بود سیاه میشه، طلا میشه. یه روز بشه که جیب تموم آدما پر از طلا بشه. لازم بشه خون بیشتر، خون بیشتر اما نه خون بی گناه، نه، می فهمی؟
نصرت : می فهمم آقا
بزرگ آقا : نمی فهمی، هیچ کی نمی فهمه

******

بزرگ آقا (به شیرین): چرا نمی فهمی دختر، دیوانسالار بودن یعنی زخم خوردن و دم نزدن، این تن من پر از نقش و نگار جای زخمه که هر کدوم تاریخی داره. کتاب تاریخه این تن من … تو اگه ده تا زخم خوردی من هزارتا، از درون و از بیرون، این جگر منو اگه بشکافی هزارون زخم توشه، از زخمای تنم بیشتر. زندگی ما دیوانسالارا همینه. خدا ما رو خواسته برای زخم خوردن و دم نزدن و جابجا کردن کارای دنیا. دیوانسالار باش دختر، دیوانسالار (این قسمت هم با هنرمندی علی نصیریان رنگ و بوی دیگری دارد)

******

فرهاد : بس نیست این همه ناکامی این همه بدبختی، ما منتظر چی هستیم تو دنیایی که دو روز بیشتر نیست. منتظر کدوم خوشبختی، کدوم معجزه؟ یه دلیل، شهرزاد یه دلیل برای من بیار که مجابم کنه به این که نباید حرف دلمو به تو بزنم
شهرزاد : نباید، چون غیر ممکنه
فرهاد : اما عشق هر ناممکنی رو ممکن می کنه، چون قلب یه عاشق هر جا که باشه، روحشم همونجاست. شهرزاد یه چیزی از تو هنوز تو وجودمه که هیچوقت ترکم نمی کنه … زندگی بدون این که آدم عاشق بمیره اتفاق تلخ و غم انگیزیه

******

فرهاد : اون روزی که یادگاریامونو به من پس دادی گردنبند مرغ آمین توش نبود، اون کجاست؟ شهرزاد به حرمت همه ی روزای خوبی که با هم داشتیم حقیقتو به من بگو
شهرزاد : این چه سوالیه؟
فرهاد : طفره نرو. نترس. ترس شبیه تو نیست. به من بگو اون گردنبند کجاست؟ همین لحظه، همین حالا؟
در من کوچه ای است که با تو در آن نگشته ام. سفری است که با تو هنوز نرفته ام. روزها و شب هایی است که با تو به سر نکرده ام و عاشقانه هایی که با تو هنوز نگفته ام.

******

فرهاد : چرا نباید ما همدیگه رو ببینیم. می خوام دلیلشو بدونم
شهرزاد : دلیلش روشنه من از یه قل دو قل روزگار یاد گرفتم هر کسی باید خودش صلیب تنهایی شو به دوش بکشه

******

شهرزاد : یادت نره، بین من و تو اون که سر قولش واینساد تو بودی قباد، من با پای خودم از خونه ی تو نیومدم بیرون، ولی الان اینجا خونه ی منه، دیگه نمی خوام پاتو بذاری توش
قباد : این کارو باهام نکن شهرزاد. اینطوری خردم نکن. من هنوز دوستت دارم، خیلی بیشتر از قبل. همه چیو خراب نکن
شهرزاد : برو قباد، پشت سرتم دیگه نگاه نکن

******

فرهاد : من که نمی دونم اما امیدوارم اون که قلم سرنوشت دستشه بدونه که من امشب برای چی اومدم اینجا. اومدم تشکر کنم برای فداکاریت یا گلایه کنم برای همه ی سالهایی که زندگی نکردم، نفس کشیدم، زنده بودم اما زندگی؟ نه شهرزاد.
شهرزاد : جای گلایه نیست، من هر تصمیمی گرفتم، هر کاری که کردم مال حال و احوال زمانی بود که زمان نبود آخرالزمان بود، می فهمی؟
فرهاد : سعی می کنم، گرچه فهمیدنش ما رو به نقطه ی صفر زمان برنمی گردونه

******

شهرزاد : حق با توئه. غریب شبیه امشب و غریب موجودیه آدمیزاد. گاهی آدم باید تو جنگ با خودش انقدر پیش بره که یه ویرونه بسازه از وجودش، اونوقت از دل اون ویرونه یه نوری، یه امیدی یه جرئتی جرقه می زنه.

******

شهرزاد : بیا، اینو (مرغ آمین) دوباره به من بده، بیا این لحظه رو وصل کنیم به همزادش تو گذشته ی دور، انگار هیچ کابوسی این وسط نبوده، بیا برگردیم به نقطه ی صفر، انگار برگشتیم به همون روزا، نه خسته ایم، نه پیر، نه این همه زخمی
فرهاد: نه خسته ایم، نه پیر، نه این همه زخمی

******
قباد : من چی کار به کسی داشتم، داشتم زندگیمو می کردم. با بدبختی خودم سر و کله می زدم. اصلا روحمم خبر داشت همچین کسی تو این دنیا زندگی می کنه؟ کی نشونم داد؟ شما. بعدشم که فرستادینم تو بهشت تازه می خواستم بفهمم زندگی یعنی چی؟ تازه طعمش داشت زیر دهنم مزه مزه می کرد که یقه مو گرفتین ترپ انداختینم وسط جهنم
بزرگ آقا: … هر چی سرت بیاد حقته، الانم پاشو گمشو از این اتاق برو بیرون، دیگه نمی خوام ریختتو ببینم
قباد: آره خب، عمو جان حقیقت تلخه عموجان، شنیدنش همچین یه جاهایی از وجدان آدمو جز میده