هنر خوب زندگی کردن : اگر انگیزه ندارید، این 7 کار را انجام دهید!

اگر انگیزه ندارید، این 7 کار را انجام دهید!زمانی بود که احساس می‌ کردم فقط شناور هستم. غرق نمی‌ شوم اما به جلو حرکت نمی‌ کنم.

خسته از خواب بیدار می‌ شدم، صفحه گوشی‌ ام را برای مدت طولانی چک می‌ کردم، بیش از حد به کارهای ساده فکر می‌ کردم و روز را با این فکر که واقعا چه کاری انجام داده‌ ام به پایان می‌ رساندم. هیچ مسیر روشنی، هیچ جرقه‌ ای و صادقانه بگویم، هیچ تمایل واقعی برای اصلاح آن وجود نداشت.

انگیزه چیزی نبود که من کم داشته باشم – انگار چیزی بود که دیگر حتی آن را نمی‌ شناختم. اگر هر یک از این‌ ها برایتان آشنا به نظر می‌ رسد، می‌ خواهم به شما بگویم که چه چیزی واقعا به من کمک کرد تا از آن سردرگمی بیرون بیایم. این هفت تغییر زندگی من را یک شبه متحول نکرد اما قطب‌ نمای درونی من را دوباره سیم‌ کشی کردند. من شروع به احساس روشنی کردم، پرانرژی شدم، انگیزه‌ ای به روشی که اجباری یا نمایشی نبود.

هیچ‌ کدام از آن‌ ها نیازی به هویت جدید، سرمایه‌ گذاری کلان یا ترک شغل برای مدیتیشن ندارند. این چیزی است که واقعا اوضاع را برای من تغییر داد.

1. من انگیزه را یک احساس نمی‌ دانستم و آن را یک مهارت می‌ دانستم

مدت‌ ها فکر می‌ کردم برای اقدام کردن باید الهام بگیرم. اگر حسش را نداشتم، فکر می‌ کردم زمان مناسبی نیست. بنابراین صبر می‌ کردم و صبر می کردم و حدس بزنید چه شد؟ آن لحظه جادویی هرگز فرا نرسید.

بنابراین به جای اینکه منتظر انگیزه بمانم، شروع به انجام کارهای کوچکی کردم که باعث می‌ شد احساس شایستگی کنم – کارهایی مثل انجام یک شنا سوئدی، مرتب کردن یک کشو، نوشتن یک پاراگراف. نه یک تمرین کامل، نه یک تمیزکاری عمیق، نه خواندن یک رمان فقط کوچکترین نسخه از چیزی که از آن اجتناب می‌ کردم.

2. به خودم اجازه دادم آنچه را که واقعا می‌ خواهم بخواهم

جمله‌ ای از کارل یونگ وجود دارد : امتیاز یک عمر این است که به کسی تبدیل شوید که واقعا هستید. شاعرانه به نظر می‌ رسد، اما به روشی بسیار کاربردی به من ضربه زد.

بخش زیادی از بی‌ هدفی من از دنبال کردن اهدافی ناشی می‌ شد که حتی انتخاب نکرده بودم. ترفیع‌ هایی که نمی‌ خواستم و سبک‌ زندگی که فکر می‌ کردم باید آرزویش را داشته باشم معیارهای بهره‌ وری که ارزش‌ های من را منعکس نمی‌ کردند.

برای مدتی حتی متوجه نبودم که دارم چه کار می‌ کنم. فقط احساس مبهمی از ارتباط و خستگی داشتم. فرسودگی شغلی را سرزنش می‌ کردم اما مشکل اصلی قطع ارتباط با خودم بود.

به محض اینکه شروع به پرسیدن این سوال کردم : اگر هیچ‌ کس دیگری مرا تماشا نمی‌ کرد، دنبال چه چیزی می‌ رفتم؟ – همه چیز روشن شد.

این کار به تلاش نیاز داشت. مجبور شدم لایه‌ های بایدها و انتظارات بیرونی را کنار بزنم. اما وقتی این کار را کردم، شروع به تعیین اهدافی کردم که واقعا همسو به نظر می‌ رسیدند – بیشتر نوشتن، گذراندن وقت در طبیعت، ارتباط مجدد با چیزهایی که به نام عملی بودن رها کرده بودم.

3. به جای مدیریت زمان، شروع به مدیریت انرژی‌ ام کردم

می‌ توانید تمام روز خود را دقیقه به دقیقه برنامه‌ ریزی کنید اما اگر انرژی‌ تان تمام شود، هیچ کاری انجام نمی‌ شود. این یک درس سخت بود. قبلا فکر می‌ کردم مشکل مدیریت زمان دارم اما معلوم شد که مشکل مدیریت انرژی است.

شروع کردم به پیگیری اینکه چه زمانی بیشترین حس هوشیاری را دارم (اواسط صبح) و چه زمانی دچار افت انرژی می‌ شوم (اواسط بعد از ظهر). شروع کردم به تطبیق وظایفم بر این اساس یعنی نوشتن یا برنامه‌ ریزی در صبح، کارهای اداری یا ایمیل در بعد از ظهر.

همچنین به آنچه که انرژی من را بی‌ جهت تحلیل می‌ برد – نگاه کردم – چیزهایی مانند چند وظیفگی، سر و صدای محیط، حتی بی‌ نظمی روی میز کارم. این چیزهای کوچک بی‌ سروصدا تمرکز من را از بین می‌ بردند.

دیگر سعی نکردم خستگی را کنار بگذارم. در عوض، پیاده‌ روی می‌ کردم، کاری سرگرم‌ کننده انجام می‌ دادم یا حتی یک چرت 15 دقیقه‌ ای می‌ زدم.

همانطور که دکتر ساندرا دالتون-اسمیت، نویسنده کتاب استراحت مقدس اشاره کرده است ما به انواع مختلفی از استراحت نیاز داریم – جسمی، ذهنی، عاطفی – و فرسودگی شغلی اغلب ناشی از نادیده گرفتن نوع مناسب استراحت است.

4. من الگوهای کوچک به جای الگوهای غیرفعال ایجاد کردم

این یک حقیقت جالب است : مغز شما عاشق الگوهاست اما اگر الگوهای عمدی به آن ندهید، به طور پیش‌ فرض به هر چیزی که آسان‌ تر است روی می‌ آورد. من شروع به طراحی آیین‌ های کوچک برای نشان دادن تغییرات در روزم کردم.

به عنوان مثال قبل از نوشتن یک شمع روشن می‌ کنم. هنگام آماده کردن شام، یک آهنگ خاص را پخش می‌ کنم. قبل از باز کردن لپ‌ تاپم، یک حرکت کششی انجام می‌ دهم.

اینها روال‌ های پیچیده‌ ای نیستند. آن ها لنگر هستند – نشانه‌ های حسی که به مغز من می‌ گویند : ما الان این کار را انجام می‌ دهیم.

این توسط علم رفتاری پشتیبانی می‌ شود. جیمز کلیر نویسنده کتاب عادت‌ های اتمی خاطر نشان می‌ کند که نشانه چیزی است که مغز شما را برای شروع یک رفتار تحریک می‌ کند. عادت های کوچک نشانه‌ های قابل اعتمادی ایجاد می‌ کنند که دنبال کردن آن را بدون فکر کردن بیش از حد آسان‌ تر می‌ کند.

هدف این نیست ک یک روال سفت و سخت را حفظ کنید. این است که در طول روز با هدف بیشتر و واکنش کمتر پیش بروید.

5. من متوجه شدم وسایل هوشمند، من را تحلیل می‌ برند

قبلا ساعت‌ ها وقتم را صرف تماشای ویدیوهای انگیزشی می‌ کردم و از خودم می‌ پرسیدم که چرا هنوز احساس گیر افتادن می‌ کنم.

بنابراین کاری ناخوشایند انجام دادم : پیگیری کردم که چقدر زمان آنلاین می‌ گذرانم و بعد از آن چه احساسی در من ایجاد می‌ کند، نتایجی که عالی نبودند.

به جای اینکه به طور ناگهانی و بدون برنامه ریزی قبلی، کارم را متوقف کنم با مرزهای کوچک شروع کردم : تا بعد از صبحانه تلفن همراه ندارم. در طول استراحت‌ های کاری، گشت و گذار در یوتیوب ممنوع است.

یک تغییر شگفت‌ انگیز، خاموش کردن اعلان‌ ها بود. فکر می‌ کردم احساس قطع ارتباط می‌ کنم. چیزی که در واقع احساس می‌ کردم آرام‌ تر شدن است. و به آرامی، شروع به جایگزینی ورودی‌ های بی‌ فکر با ورودی‌ های مغذی‌ تر کردم – مانند خواندن مقاله، نوشتن خاطرات روزانه یا صرفا نشستن با یک فنجان چای و افکارم.

آن فضای آرام به من فضایی داد تا دوباره برای خودم فکر کنم. دوباره صدای خودم را بشنوم.

6. شروع به پرسیدن سوالات بهتر کردم

وقتی احساس گیر افتادن می‌ کنید، گفتگوی درونی شما تنبل می‌ شود. چیزهایی مانند مشکل من چیست؟ یا چرا نمی‌ توانم این را بفهمم؟ می‌ پرسید.

این نوع سوالات به جایی نمی‌ رسند بنابراین شروع به تعویض آن ها با سوالات بهتر کردم :

  • امروز چه کار کوچکی می‌ توانم انجام دهم تا احساس زنده بودن بیشتری داشته باشم؟
  • اگر این احساس یک پیام بود، چه چیزی را می‌ خواست بگوید؟
  • آیندگان از من به خاطر انجام چه کاری در حال حاضر تشکر می‌ کنند؟

اینها فقط عباراتی برای احساس خوب نیستند. آن ها ابزارهای شناختی هستند. همانطور که ماریلی آدامز روانشناس اشاره کرده است تغییر سوالات درونی ما از قضاوت به کنجکاوی، نحوه نگاه ما به مشکلات مان و خودمان را تغییر می‌ دهد.

و متوجه چیز دیگری شدم : سوالات خوب شما را کند می‌ کنند. آن ها حلقه سرزنش خود یا حواس‌ پرتی را قطع می‌ کنند و مرا به تامل دعوت می‌ کنند. با گذشت زمان بیشتر شبیه یک کارآگاه فکر کردم تا یک منتقد و این تغییر طرز فکر به من کمک کرد تا با وضوح بیشتر و خود تخریبی کمتر به جلو حرکت کنم.

7. از دنبال کردن وضوح دست کشیدم و شروع به ساختن آن کردم

پذیرش این یکی سخت بود. قبلا فکر می‌ کردم قبل از اینکه بتوانم اقدامی انجام دهم، باید وضوح را پیدا کنم – انگار جایی زیر یک سنگ پنهان شده بود و منتظر بود تا من آن را کشف کنم.

اما وضوح پیدا نمی‌ شود، ساخته می‌ شود از طریق عمل، از طریق آزمون و خطا، از طریق حضور حتی زمانی که مطمئن نیستید.

همانطور که جنی بلیک، مربی شغلی می‌ گوید : عمل منجر به وضوح می‌ شود. بنابراین شروع به برداشتن گام‌ های کوچک در جهت‌ هایی کردم که جالب به نظر می‌ رسیدند حتی اگر نمی‌ دانستم به کجا منتهی می‌ شوند. برخی بن‌ بست بودند، برخی دیگر درهایی را باز می‌ کردند که نمی‌ دانستم وجود دارند.

یک روز در یک کلاس عمومی در مورد نوشتن مقاله ثبت نام کردم. روز دیگر، پیشنهاد دادم که به یک دوست در کسب و کار کوچکش کمک کنم. هر دو تصادفی به نظر می‌ رسیدند اما مرا به سمت بخش‌ هایی از خودم که فراموش کرده بودم، سوق می‌ دادند.

خلاصه

زندگی من ناگهان پس از ایجاد این تغییرات کامل نشد. من هنوز تمرکزم را از دست می‌ دهم و گاهی اوقات خیلی طولانی در شبکه های اجتماعی هستم اما دیگر احساس نمی‌ کنم که بی‌ هدف در حال حرکت هستم.

می‌ دانم چگونه به خودم برگردم. می‌ دانم چه چیزی به من انرژی می‌ دهد و چه چیزی مرا تحلیل می‌ برد و از همه مهم تر می‌ دانم که قادر به ایجاد حرکت هستم – حتی زمانی که به خودی خود ظاهر نمی‌ شود.

من همیشه احساس انگیزه نمی‌ کنم اما به خودم اعتماد دارم که به حرکت ادامه دهم.

اگر در جایی هستید که هیچ چیز فوری، هیجان‌ انگیز یا واضح به نظر نمی‌ رسد – می‌ خواهم به آرامی به شما یادآوری کنم :

  • لازم نیست زندگی خود را از نو بسازید. فقط باید از جایی شروع کنید
  • و اغلب شروع کوچک، شجاعانه‌ ترین کاری است که می‌ توانید انجام دهید

منبع : vegoutmag

نسرین
نویسنده، مترجم و علاقه مند به موضوعات سبک زندگی، فرهنگ و هنر و سرگرمی