
گزیده ای از بهترین اشعار هادی خورشاهیان شاعر معاصر ایرانی که بیشتر شعرهایش کوتاه، طنزآمیز، تلخ و بسیار صریح و مردم پسند هستند.
***
از تو نمی شود سخنی عاشقانه گفت
حتی نمی شود که برایت ترانه گفت
از تو نمی شود که به گیسو پناه برد
از سجده های گیسوی تو روی شانه گفت
از تو نمی شود به خدا ساده حرف زد
حتی نمی شود سخنی عامیانه گفت
با این مقدمه غزلش را شروع کرد
مردی که سال ها غزل ناشیانه گفت
اول تکلف غزلش را بهانه کرد
لختی که فکر کرد بدون بهانه گفت
از میم اول و الف آخر زنی
مردی بدون واهمه شعر شبانه گفت
من فکر می کنم که اساسا درست نیست
از نام اعظمت سخنی بی نشانه گفت
لختی به سهم قافیه هایش نگاه کرد
بیتی برای قافیه ی تازیانه گفت
بالای شعر تازه ی بی پرده اش نوشت
مردی غزل سرود و به بانوی خانه گفت
حالا مرا ببخش که شعرم کمی بد است
گفتم نمی شود غزل عاشقانه گفت
******
از خودم که چیزی ندارم
روسری مادرم را به تو می دهم
که روی شانه هایت بیندازی
و با هم در پارک ها قدم بزنیم
روی نیمکت ها بنشینیم
و درباره ی نهنگ ها قصه بگوییم
من خودم در کتابی به این قطوری
خوانده ام که نهنگ ها شب سفر می کنند
خواب آب ها را به هم می زنند
و دنبال بچه هایشان می گردند.
گاهی من و تو هم
مثل بچه نهنگ ها
بازیگوش می شویم
روی تاب ها می نشینیم
خودمان را تاب می دهیم
و فراموش می کنیم
به خانه برگردیم
******
جنگل، شده است شعلهور، میسوزد
دریای جهان، از این خبر میسوزد
جنگ است – از آن قدیم – بین من و تو
در آتش جنگ، خشکوتر میسوزد.
******
می ترسم از نامه هایی که نوشته نمی شوند
از راه هایی که به بیراهه می روند
از ابرهایی که نمی دانند
در تپه ها باید ببارند
نه در خاکریزی که تو پناه گرفته ای
می ترسم از رعدهایی
که در شب برق می زنند
از صدای مهیب رودخانه هایی
که در دره ها به تاخت می تازند
از شن هایی که در چشم های تو فرود می آیند
از درخت هایی که روی صورت تو سایه ندارند
******
مانند خودِ بهار برمیگشتی
سرزنده و اُستوار برمیگشتی
من گوش به زنگ ساعت و سوت قطار
وقتی که تو با قطار برمیگشتی.
******
تاریک بودم، خواستم از نور بنویسم
در تشنگی، از چشمهی انگور بنویسم
جلّاد بودم، عشق را بر دار میکردم
امّا دلم میخواست از منصور بنویسم
صیّاد بودم، مهربان بودم ولی گاهی
میخواستم از ماهیِ در تور بنویسم
پروانهای هستی و من هرگز نمیخواهم
اسم تو را با تیغهی ساطور بنویسم
از نام تو در هند و تهران چشم پوشیدم
یکعمر باید از لبت مستور بنویسم
خوابیده بودم در شب بغداد، امّا کاش
میشد شبی از صبح نیشابور بنویسم
در حسرت آن چشمها تا صبح بیدارم
تا چند بیت از اشتیاق و شور بنویسم
ای شاهدخت خوابهای هرچه بیداری
شاعر شدم، از تو فقط از دور بنویسم
قسمت نشد بوسیده باشم چشمهایت را
باید از این حسرت فقط در گور بنویسم.
******
برادرم بودي، دل زدي به درياها
مديترانه و آرام و بحر عمان را
برادرم بودي، در غروب شهريور
گريستم همهي ابرهاي تهران را
برادرم بودي، مرگ را جدل كردم
به شك فرو بردم فيلسوف يونان را
برادرم بودي، پيرهن بدرانم
كه آشكار كنم بعد مرگ پنهان را
برادرم بودي، سوكوار موي توام
و دست ميكشم آن گيسوي پريشان را
******
«روي سر سبز منظره»
از آن طرف قلهي موعود رسيد
حال همهي پرندهها را پرسيد
خورشيد به چشم پنجره گفت سلام
روي سر سبز منظره دست كشيد
******
گُل نیست، اگرچه توی مُشت افتادهست
پوچ است، در این نَما، دُرُشت افتادهست
امروز شبیه لاکپُشتیست عظیم
افسوس که در چاه، به پُشت افتادهست.
******
تاریک بودم، خواستم از نور بنویسم
در تشنگی، از چشمهی انگور بنویسم
جلّاد بودم، عشق را بر دار میکردم
امّا دلم میخواست از منصور بنویسم
صیّاد بودم، مهربان بودم ولی گاهی
میخواستم از ماهیِ در تور بنویسم
پروانهای هستی و من هرگز نمیخواهم
اسم تو را با تیغهی ساطور بنویسم
از نام تو در هند و تهران چشم پوشیدم
یکعمر باید از لبت مستور بنویسم
خوابیده بودم در شب بغداد، امّا کاش
میشد شبی از صبح نیشابور بنویسم
در حسرت آن چشمها تا صبح بیدارم
تا چند بیت از اشتیاق و شور بنویسم
ای شاهدخت خوابهای هرچه بیداری
شاعر شدم، از تو فقط از دور بنویسم
قسمت نشد بوسیده باشم چشمهایت را
باید از این حسرت فقط در گور بنویسم















