انشای زیبا درباره گفت و گوی خیالی بین گل و پروانه

گفتگوی خیالی میان گل و پروانه
گفتگوی خیالی میان گل و پروانه

سال قبل بود که گل و پروانه با هم آشنا شده بودند و به هم قول داده بودند که هیچ وقت یک دیگر را فراموش نکنند.

حالا یک سال گذشته بود و بوته ی رز دوباره گل کرده بود، اما گل رز زیبا می دانست که عمرش کوتاه است و هر لحظه منتظر رسیدن پروانه بود، او هر صبح تا شب چشم به افق می دوخت و به دنبال نشانه ای از آمدن پروانه می گشت.

در یکی از روز ها پروانه که روز های زیادی پرواز کرده و از راه دوری آمده بود بالاخره به باغچه ای رسید که گل در آن جا ساکن بود، گل رز، همین که پروانه را از راه دور دید، شناخت و فریادی از سر شادی کشید گفت: بالاخره آمدی.

پروانه بال هایش را به هم زد و نزدیک تر آمد و گل را در آغوش گرفت و گفت: دوست عزیزم چقدر زیبا تر شدی.

گل رز لبخندی زد و گفت: در این یک سال که تو را ندیدم چقدر بزرگ تر شده ای، بگو این روز ها را کجا رفتی و چه کاری انجام دادی؟

پروانه با شور و شوق زیادی شروع کرد به تعریف کردن از تمام جاهایی که رفته بود، از تمام دیدنی هایی که دیده بود و از دوستان جدیدی که پیدا کرده بود.

حرف های پروانه که تمام شد احساس کرد گل کمی ناراحت است، دلجویانه از او پرسید: چیزی شده؟ حرفی زده ام که تو رو ناراحت کرده؟

گل گفت: آیا دوستان جدیدت باعث نشد مرا فراموش کنی؟

پروانه اخمی کرد و گفت: می بینی که الان این جا کنار تو هستم و این همه راه آمده ام تا تو را ببینم، من هیچ وقت تو را فراموش نکردم.

حرف های پروانه باعث شد تبسم زیبایی روی لب های گل نقش ببندد.

پروانه ادامه داد: تو زیبا ترین گلی هستی که با آن آشنا شده ام، هر جا که می روم، دوست دارم دیدنی ترین چیز های دنیا را ببینم و وقتی به دیدنت می آیم برای تو تعریف کنم.

گل از حرف های پروانه بسیار خوشحال شد و به او گفت: تو نیز بهترین دوستی هستی که تا به حال داشته ام، کاش می توانستم با تو به سفر بیایم.

پروانه کنار گل نشست و گفت: هیچ حسرتی در دل تو نخواهد ماند زیرا که من هر کجا باشم تو کنارم هستی، من روح تو را با خود به هر کجا که بروم، می برم و هر چه من ببینم تو هم دیده ای چون یک لحظه از تو جدا نیستم.

گل سری تکان داد و گفت : درست است، و من به خاطر تمام این ها از تو سپاس گزارم.

آن دو هر روز مشغول صحبت کردن با یک دیگر بودند تا این که بالاخره روزی پروانه عازم سفر شد و گل به خواب زمستانی رفت، آن ها قول دادند سال دیگر باز یک دیگر را ببینند.

فال حافظ کوکا