معنی و داستان ضرب المثل یک لحظه غفلت، یک عمر پشیمانی

انشا در مورد ضرب المثل یک لحظه غفلت یک عمر پشیمانی
مفهوم و حکایت ضرب المثل یک لحظه غفلت یک عمر پشیمانی

ضرب المثل ” یک لحظه غفلت، یک عمر پشیمانی” زمانی به کار می رود که شخصی بدون فکر و عاقبت اندیشی کاری را انجام دهد و بعد از کرده ی خود پشیمان شود.

گاهی بدون آن که به عاقبت کاری بیندیشیم آن را انجام می دهیم اما آن کار چنان ما را در گیر مشکلات می کند که تنها برای مان پشیمانی و افسوس به بار می آورد.

متاسفانه پشیمانی و افسوس انسان بعد از یک تصمیم اشتباه به هیچ دردی نمی خورد و با این کار زمان، پول و توانایی خود را صرف کاری اشتباه کرده ایم که گاهی جبران آن نیز بسیار سخت به نظر می رسد.

توجه به این نکته ضروری است که تامل و تفکر درباره ی تصمیم گیری ها و جوانب کار را سنجیدن باعث می شود کار هایی را که به نفع مان نیست را انجام ندهیم.

در واقع انسان عاقل کسی ست که با تدبیر و تفکر تصمیم گیری کند و با کار اشتباه خود را به چاه نیندازد.

ریشه و داستان ضرب المثل

شهری بود که پادشاه بسیار مهربانی داشت و مردم بسیار او را دوست داشتند.

پادشاه دلسوز مردم بود و خوب به مشکلات آن ها گوش می کرد و سعی در حل کردن آن مشکلات داشت.

پادشاه سال ها بود که ازدواج کرده و با همسرش زندگی می کرد اما در تمام آن سال ها آن ها صاحب بچه نشده بودند.

پادشاه برای آن که نبود بچه را کم تر احساس کند راسویی به قصر آورده و به خوبی آن را تربیت کرد و همه کار به او یاد داد.

هر کس که راسوی تربیت شده را می دید از کار هایی که او می توانست انجام دهد بسیار تعجب می کرد.

روزی حکیم دانایی پا به این شهر گذاشت و نزد پادشاه رفت و به او گفت که می‌ تواند دارویی به پادشاه و زنش دهد که بچه‌ دار شوند.

پادشاه و زنش داروی حکیم را استفاده کردند و چند ماه بعد خداوند پسری به آن دو هدیه داد که نه تنها باعث خوشحالی پادشاه و همسرش، بلکه باعث خوشحالی همه‌ ی مردم شهر شد و مردم دوست داشتند بعد از پادشاه مهربان فرزند او جانشین اش شود.

پادشاه زنی را به عنوان دایه برای فرزندش انتخاب کرد تا مراقب او باشد، راسو می‌ دانست که این کودک به شدت مورد توجه پادشاه و همسرش است راسو هم نسبت به کودک بی‌ آزار و مهربان بود.

یک روز عصر که دایه کنار کودک به خواب رفت، پنجره باز بود و ماری از پنجره وارد اتاق کودک شد، در همین حین راسو که در خانه می‌ چرخید وارد اتاق کودک شد و دید مار وارد گهواره‌ ی کودک شد.

راسو سریع به مار حمله کرد و با پنجه هایش آن را زخمی کرد و آن قدر به مار ضربه زد تا مار مرد.

دایه از صدای جیغ و جنگ بین راسو و مار بیدار شد و همین که راسو ی خونین را کنار گهواره‌ ی کودک دید، شروع به جیغ زدن و کمک خواستن کرد.

پادشاه و همسرش با شنیدن صدای دایه به سرعت خود را به اتاق کودک شان رساندند و تا رسیدند راسو را دیدند که چنگال‌ ها و دهانش خونین است.

آن ها از دیدن آن منظره بسیار شوکه شدند و فکر کردند که راسو کودک را کشته است، به همین دلیل پادشاه سریع شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و با یک ضربه راسوی نگون بخت را به دو نیم تقسیم کرد و بعد با عجله بالای سر گهواره ی کودک رفت.

پادشاه همین که بالای سر کودک رسید دید که او سالم است و کنار فرزندش یک مار مرده و خونین پیدا کرد، کمی به فکر فرو رفت و تازه متوجه شد راسوی بیچاره با چه سختی با مار جنگیده و جان فرزندش را نجات داده است.

پادشاه سخت از کاری که با راسو کرده بود پشیمان شد و با ناراحتی گفت: یک لحظه صبر کن و هزار افسوس مخور، من با عجله‌ ای که کردم حیوانی که تا این حد نسبت به من مهربان و وفا دار بود را به راحتی از بین بردم. اما هزار افسوس که دیگر پشیمانی هیچ سودی ندارد.