داستان ضرب المثل آش نخورده و دهن سوخته + ریشه و مفهوم آن

نقاشی آش نخورده دهان سوخته
منظور از ضرب المثل آش نخورده و دهان سوخته چیست؟

ضرب المثل ” آش نخورده و دهان سوخته ” اغلب درباره ی اشخاصی به کار می رود که گناهی مرتکب نشده اند اما به اشتباه از نظر دیگران گناه کار شناخته شده و مورد قضاوت قرار می گیرند.

بعضی از افراد به خاطر کینه ای که از اطرافیان دارند، سوء تفاهم های بین روابط با آن ها را طوری جلوه می دهند که دیگران آن ها را گناه کار دانسته و سر زنش کنند، در صورتی که واقعا این طور نیست و می توان با کمی تحقیق مقصر اصلی را شناسایی کرد.

در چنین موقعیتی است که ضرب المثل ” آش نخورده و دهن سوخته ” درباره ی کسی که مقصر نیست به کار می رود.

بعضی از انسان ها نیز با بد شانسی هایی در زندگی مواجه می شوند و در موقعیتی قرار می گیرند که این ضرب المثل درباره ی آن ها به کار می رود.

متاسفانه بعضی وقت ها این افراد هیچ وقت نمی توانند بی گناه بودن خود را ثابت کنند و برای همیشه مورد تهمت و قضاوت نا عادلانه ی دیگران قرار می گیرند.

در واقع این ضرب المثل به ما یاد آوری می کند که برای قضاوت در هر مسئله و درباره ی هر شخصی باید از تمامی اتفاقات پنهان و آشکار ماجرا اطلاع داشته باشیم و فقط از روی ظاهر قضاوت نکرده و تصمیم نگیریم.

ریشه ضرب المثل آش نخورده و دهن سوخته نیز مانند اکثر ضرب المثل های پارسی بر گرفته از داستانی است که در زیر آن را می خوانیم:

حکایت اول

در روزگاران قدیم مرد ثروتمندی در شهری زندگی می کرد. روزی او برای فخر فروشی و نشان دادن لوازم جدیدی که برای خانه اش خریده بود، دوستش را به خانه اش دعوت کرد.

مرد ثروتمند قبل از رسیدن مهمان به همسرش گفت که بهترین غذا ها را آماده کند و در ظرف های گران قیمتی که خریداری کرده بود، قرار داده و با آن ها از دوستش پذیرایی کند، تا او را متوجه پیشرفتش شود.

همسر مرد که از فخر فروشی های او خسته شده بود به او گفت ما باید از ثروتی که داریم برای راحتی و آسایش خود مان استفاده کنیم نه فخر فروشی به دیگران، اما مرد به حرف های او توجهی نکرد و زن مجبور شد طبق خواسته ی شوهرش کار ها را انجام دهد.

کم کم زمان موعود فرا رسید و مهمان به خانه ی مرد ثروتمند آمد و از همان زمان ورود متوجه شد که دلیل دعوتش چه بوده است، به همین علت تصمیم گرفت به هیچ کدام از غذا هایی که برایش آماده شده لب نزند.

موقع نهار شد، مرد ثروتمند سفره را چید و به مهمان گفت: از این آش بخورید و رفت تا پلو را بیاورد اما غافل از این که فراموش کرده قاشق بیاورد.

چند دقیقه بعد او دوباره با ظرف پلو وارد اتاق شد اما زمانی که دید مهمانش دستش را روی دهانش گذاشته است، گفت: چه اتفاقی افتاده؟ دهانت سوخت؟

در همین لحظه همسر مرد ثروتمند با آب و قاشق هایی که در دست داشت وارد اتاق شد و گفت: او که هنوز چیزی نخورده است زیرا قاشق ها را من تازه آوردم.

مهمان هم با تعجب گفت: آش نخورده و دهن سوخته!؟

مرد متوجه اشتباه خود شد و فهمید آن قدر غرق در نشان دادن لوازم گران قیمت خود بوده که اصلا یادش نبوده که مهمانش هنوز آشی نخورده که دهانش بسوزد.

معنی و مفهوم: کسی که گناهی مرتکب نشده به اشتباه مورد تهمت و قضاوت قرار می گیرد.

حکایت دوم

در گذشته های بسیار دور، در یکی از شهرهای ایران بازاری وجود داشته است. در یکی از این حجره‌ها که به پارچه‌ فروشی شهرت داشته است، جوانی به‌عنوان شاگرد فروشنده کار می کرد که بسیار خوش برخورد، منظم و خجالتی بوده است.

زن صاحب مغازه از مهارت بالایی در طبخ غذا برخوردار بوده است و در پختن آش سلیقه‌ی زیادی به خرج می‌ داد و همه از خوردن آن لذت می‌بردند.

روزی صاحب مغازه کسالتی پیدا می‌کند و در خانه بستری می‌شود. آن روز شاگرد او به تنهایی مغازه را اداره می‌کند و نزدیک ظهر به او اطلاع می‌هند طبیبی را برای بهبود حالش به خانه‌ی او ببرد.

طبیب پس از معاینه او داروهایی را برای وی تجویز می‌کند. سپس شاگردش به بیرون از خانه رفته و داروها را تهیه کرده و به خانه‌ی او بر می‌گردد. همسر صاحب مغازه که برای ناهار آش درست کرده بود سفره‌ای پهن می‌کند و از پسر می‌خواهد که غذا را با هم میل کنند.

او که فردی خجالتی بود در ابتدا دعوت آن‌ها را رد می‌کند، اما با اصرار و تعارف همسر صاحب خانه مواجه می‌شود و دعوت آنها را می‌پذیرد.

در این هنگام تاجر به حیاط رفته و دست و صورت خود را می‌شوید و همسرش هم برای آوردن وسایل سفره به آشپزخانه بر می‌گردد.

پسر جوان برای اینکه ناهار مزاحم این خانواده نباشد با خود کمی فکر می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که بهترین راه این است که دستانش را روی دندان خود بگذارد و طوری نقش بازی کند که انگار دندانش درد می‌کند.

مرد بیمار زمانی که برای خوردن آش به داخل خانه برمی‌گردد شاگردش را در حالی که دست روی دهان خود گذاشته است می‌بیند و با تعجب از او می‌پرسد که آنقدر گرسنه بودی و طاقت نیاوردی تا آش کمی سرد شود؟

در این میان همسر او فرا می‌رسد و این گفته‌ها را می‌شنود و به تاجر می‌گوید که من الان قاشق‌ها را آوردم و چطور ممکن است که بدون استفاده از قاشق توانسته باشد آش را میل کند؟ پس صاحب مغازه متوجه می‌شود که اشتباه کرده است و بلافاصله از پسرک عذر خواهی می‌کند.


خانم های یزدی کلیک کنن