گلچین زیباترین اشعار عاشقانه رودکی

گزیده بهترین شعرهای رودکی

گلچینی از زیباترین اشعار، رباعی ها، قصاید و مثنویات شاعر بزرگ پارسی گو، ابو عبدالله جعفر بن محمد بن حکیم بن عبدالرحمن بن آدم رودکی سمرقندی درباره عشق و عاشقی، فراق یار، دوستی و محبت، زندگی و خدا

اشعار رودکی
اشعار رودکی

شعر کوتاه عاشقانه و معروف رودکی

بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او
زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا شاد باش و دیر زی
میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی

آفرین و مدح سود آید همی
گر به گنج اندر زیان آید همی

******
تک بیت رودکی درباره زندگی

شعر رودکی درباره زندگی
شعر رودکی درباره زندگی

هر که نامخت از گذشت روزگار
نیز ناموزد ز هیچ آموزگار

معنی : اگر کسی از بهترین معلم که همان گذر روزگار است چیزی یاد نگیرد، هر چقدر که معلمان نیز آموزش دهند، چیزی یاد نخواهد گرفت .

******

رباعیات عاشقانه رودکی
رباعیات عاشقانه رودکی

رباعیات عاشقانه رودکی

بی روی تو خورشید جهان‌سوز مباد
هم بی‌تو چراغ عالم افروز مباد

با وصل تو کس چو من بد آموز مباد
روزی که ترا نبینم آن روز مباد

******

مثنوی کوتاه درباره دوستی

هیچ شادی نیست اندر این جهان
برتر از دیدار روی دوستان

هیچ تلخی نیست بر دل تلخ تر
از فراق دوستان پر هنر

******

شعر رودکی درباره علم و دانش

تا جهان بود از سر مردم فراز
کس نبود از راز دانش بی‌نیاز

مردمان بخرد اندر هر زمان
راز دانش را به هر گونه زبان

گرد کردند و گرامی داشتند
تا به سنگ اندر همی بنگاشتند

دانش اندر دل چراغ روشنست
وز همه بد بر تن تو جوشنست

******

بزرگان جهان چون بند گردن
تو چون یاقوت سرخ اندر میانه

******

دوبیتی کوتاه عاشقانه از رودکی

گرفت خواهم زلفین عنبرین ترا
به بوسه نقش‌کنم برگ یاسمین ترا

هر آن زمین که تو یک ره برو قدم بنهی
هزار سجده برم خاک آن زمین ترا

******

دیوان اشعار رودکی

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
با هر که نیست عاشق کم کن قرینیا

باشد گه وصال ببینند روی دوست
تو نیز در میانه ی ایشان ببینیا

تا اندران میانه، که بینند روی او
تو نیز در میانه ی ایشان نشینیا

******

گزیده اشعار رودکی

آن صحن چمن، که از دم دی
گفتی: دم گرگ یا پلنگ است

اکنون ز بهار مانوی طبع
پرنقش و نگار همچو ژنگ است

بر کشتی عمر تکیه کم کن
کاین نیل نشیمن نهنگ است

******

شعر رودکی در مورد خداوند

کار همه راست، آن چنان که بباید
حال شادیست، شاد باشی، شاید

انده و اندیشه را دراز چه داری؟
دولت خود همان کند که بباید

رای وزیران ترا به کار نیابد
هر چه صوابست بخت خود فرماید

چرخ نیارد بدیل تو ز خلایق
و آن که ترا زاد نیز چون تو نزاید

ایزد هرگز دری نبندد بر تو
تا صد دگر به بهتری نگشاید

******

زمانه، پندی آزادوار داد مرا
زمانه، چون نگری، سربه سر همه پندست

به روز نیک کسان، گفت : تا تو غم نخوری
بسا کسا که به روز تو آرزومندست

زمانه گفت مرا : خشم خویش دار نگاه
کرا زبان نه به بندست پای دربندست

******

شاد زی با سیاه چشمان، شاد
که جهان نیست جز فسانه و باد

زآمده شادمان بباید بود
وز گذشته نکرد باید یاد

من و آن جعد موی غالیه بوی
من و آن ماهروی حورنژاد

نیک بخت آن کسی که داد و بخورد
شوربخت آن که او نخورد و نداد

باد و ابر است این جهان، افسوس!
باده پیش آر، هر چه باداباد

شاد بوده‌ست از این جهان هرگز
هیچ کس؟ تا از او تو باشی شاد

داد دیده‌ست از او به هیچ سبب
هیچ فرزانه؟ تا تو بینی داد

******

چهار چیز مر آزاده را زغم بخرد
تن درست و خوی نیک و نام نیک و خرد

هر آن که ایزدش این چهار روزی کرد
سزد که شاد زید جاودان و غم نخورد

******

بهترین رباعی های عاشقانه رودکی

نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود
حال من از اقبال تو فرخنده شود

وز غیر تو هر جا سخن آید به میان
خاطر به هزار غم پراگنده شود

******

بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل
بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل

این غم، که مراست کوه قافست، نه غم
این دل، که تراست، سنگ خاراست، نه دل

******

یوسف رویی، کزو فغان کرد دلم
چون دست زنان مصریان کرد دلم

ز آغاز به بوسه مهربان کرد دلم
امروز نشانه غمان کرد دلم

******

هیچ گنجی نیست از فرهنگ به
تا توانی رو هوا زی گنج نه

******

صرصر هجر تو، ای سرو بلند
ریشهٔ عمر من از بیخ بکند

پس چرا بستهٔ اویم همه عمر؟
اگر آن زلف دوتا نیست کمند

به یکی جان نتوان کرد سؤال:
کز لب لعل تو یک بوس به چند؟

بفگند آتش اندر دل حسن
آن چه هجران تو از سینه فگند

******

کار بوسه چو آب خوردن شور
بخوری بیش، تشنه‌ تر گردی

******

زشت و نافرهخته و نابخردی
آدمی رویی و در باطن بدی

******

نباشد زین زمانه بس شگفتی
اگر بر ما ببارد آذرخشا

******

چو گرد آرند کردارت به محشر
فرو مانی چو خر به میان شلکا

شلکا : گل سیاه و چسبنده که پا در آن بند شود

******

تا لباس عمر اعدایش نگردد بافته
تار تار پود پود اندر فلات آن فوات

******

چه خوش گفت مزدور با آن خدیش
مکن بد به کس، گر نخواهی به خویش

******

چه گر من همیشه ستا گوی باشم
ستایم نباشد نکو جز به نامت

******

مرده نشود زنده، زنده بستودان شد
آیین جهان چونین تا گردون گردان شد

******

چرخ چنینست و بدین ره رود
لیک ز هر نیک و ز هر بد نوند

******

چون لطیف آید به گاه نو بهار
بانگ رود و بانگ کبک و بانگ تز

******

منم خو کرده بر بوسش، چنان چون باز بر مسته
چنان بانگ آرم از بوسش، چنان چون بشکنی پسته

******

سروست آن یا بالا؟ ماهست آن یا روی؟
زلفست آن یا چوگان؟ خالست آن یا گوی؟

******

گرچه نامردمست آن ناکس
نشود سیر ازو دلم یرگس

******

چراغان در شب چک آن چنان شد
که گیتی رشک هفتم آسمان شد

******

ای بلبل خوش آوا، آوا ده
ای ساقی ، آن قدح باما ده

******

اشعار کوتاه رودکی
اشعار کوتاه رودکی

با صد هزار مردم تنهایی
بی صد هزار مردم تنهایی

******

کسی را که باشد بدل مهر حیدر
شود سرخ رو در دو گیتی به آور

******

در رهگذر باد چراغی که تراست
ترسم که بمیرد از فراغی که تراست
بوی جگر سوخته عالم بگرفت
گر نشنیدی، زهی دماغی که تراست!

******

با آن که دلم از غم هجرت خونست
شادی به غم توام ز غم افزونست

اندیشه کنم هر شب و گویم یا رب
هجرانش چنینست، وصالش چونست؟

******

کسی را چو من دوستگان می چه باید؟
که دل شاد دارد بهر دوستگانی

نه جز عیب چیزیست کان تو نداری
نه جز غیب چیزیست کان تو ندانی

******

دیدار به دل فروخت، نفروخت گران
بوسه به روان فروشد و هست ارزان

آری، که چو آن ماه بود بازرگان
دیدار به دل فروشد و بوسه به جان

******

ای از گل سرخ رنگ بربوده و بو
رنگ از پی رخ ربوده، بو از پی مو

گل رنگ شود، چو روی شویی، همه جو
مشکین گردد، چو مو فشانی، همه کو


در ادامه بخوانید : رباعیات عاشقانه خیام