دیالوگ های ماندگار بهروز وثوقی

دیالوگ های به یاد ماندنی بهروز وثوقی در فیلم هایش

دیالوگ های ماندگار بهروز وثوقی
دیالوگ های ماندگار بهروز وثوقی

دیالوگ های بهروز وثوقی در فیلم های : قیصر، سوته دلان، گوزن ها، همسفر، داش اکل، کندو

داش آکل(بهروز وثوقی) : کمر مرد رو هیچی تا نمی‌کنه، جز زن! من بودم و یه طوطی… حالا هم باز منم و یه طوطی، اما دیگه نه اون طوطیِ و نه من داش آکل … .

– داش آکل

ابی(بهروز وثوقی):خیلیا منو زدن … پاسبونا … شوفرا … پارچه فروش های کوچه مهران … آدمای ممد ارباب … سیاهی های کوچه سرخپوستا … می دونی … همیشه بعدِ هر یه کتک خوردنِ مفصل یه جوری میشم … مثل آدمی که خارش داشته باشه و حسابی بخاروننش … از دردش خوشم میاد … مثلِ این می مونه که حکمِ مرخصیمو امضا کرده باشن….

– کندو

قیصر(بهروز وثوقی): من فقط دو تا گیر کوچیک دارم. یکی این که به ننه مشدی قول دادم ببرمش زیارت، یکیام اینکه یه جوری مهرمو از دل اعظم بیارم بیرون. همین و همین!

قیصر: این نظام روزگاره… یعنی این روزگاره دایی. نزنی میزننت

دیالوگ های ماندگار بهروز وثوقی
دیالوگ های ماندگار بهروز وثوقی

قیصر : «احترامت واجبه خان‌دایی! اما حرف از مردونگی نزن که هیچ خوشم نمی‌آد … کی واسه من قد یه نخود مردونگی رو کرد تا من واسش یه خروار رو کنم؟ … این دنیا همیشه واسه من کلک بوده و نامردی … به هر کی گفتم نوکرتم خنجر کوبید تو این جیگرم … دیدم فرمون که می تونست یه محلی رو جابجا کنه … وقتی زجرش می دادن می رفت عرق می خورد و عربده می کشید دیوارا تکون می خوردن و هرچی نامرده عینهو موش تو سوراخ راه‌آب‌ها قایم می شدن، چی شد؟ …. رفت زیارت و گذاشت کنار … مثل یه مرد شروع کرد کاسبی کردن و پول حلال خوردن … اما مگه گذاشتن … این نظام روزگاره … یعنی این روزگاره خان‌دایی … نزنی، می زننت … حالا داش فرمون کجاست ؟ … اون فاطی که تو این دنیا آزارش به یه مورچه هم نرسیده بود کجاست؟ … همه دل خوشیش تو این دنیا ما بودیم و همه سرگرمیش اون رادیو .. الهی نور به قبرشون بباره … چقدر شبای ماه رمضون من و داش فرمون راه می افتادیم و می‌رفتیم، هر چی اون کاسبی کرده بود برای فقیر فقرا، سحری می‌خرید و پول افطاری‌شونو می‌داد … حالا چی شد؟ … سه تا بی‌معرفت … سه تا از خدا بی خبر، مفت مفت اونا فرستادند زیر خاک … منم این کار و می کنم … منم می‌فرستمشون زیر خاک … تازه این اولیش بود … تو نمره … رو پاهام افتاده بود … نمی‌دونی چه التماسی می‌کرد، ننه … چشاش داشت از کاسه در می‌اومد خان‌دایی … می‌فهمی … چشاش داشت از کاسه در می‌اومد … اونارم وادار به التماس می‌کنم … حساب یک یک شونو می رسم … بدتون نیاد .. شما دیگه برا خودتون عمرتونو کردید … منم دو تا گیر کوچیک دارم … یکی این‌که به این ننه مشهدی قول دارم ببرمش مشهد زیارت … یکیم یه جوری مهرم و از دل اعظم بیارم بیرون .. فقط همین و همین … خیال می‌کنی چی می‌شه خان‌دایی … کسی از مردن ما ناراحت می‌شه؟ … نه ننه … سه دفعه که آفتاب بیفته سر اون دیفال و سه دفعه که اذون مغرب و بگن همه یادشون می ره که ما چی بودیم و واسه چی مردیم … همینطور که ما یادمون رفته … دیگه تو این دوره زمونه کسی حوصله داستان گوش کردنو نداره.»

– قیصر

سید رسول (بهروز وثوقی ): اگه رضایت دادی کـه دادی اگه ندادی باز همدیگرو میبینم بالاخره یه جوری میشه دیگه…اونوقت من میمونم و تو یه ضامن دار انقدی!

تو رفتی، ما وایسادیم… تو خوندی، ما نخوندیم… ته جفتشم که بگیری یعنی زرشک…!

– گوزن ها

مجید با خودش: چشم شیطون کر توپ توپم ، این مالو منال مفتی همچین هلو برو تو گلو گیر نیومد ، حاصل یک عمر جوب گردیه ، آقامون ظروفچی بود خودمون شدیم جوب چی ، آقا مجید ظروفچی جوب چی ، میخه زنگ زده ، زنجیره زنگ زده ، تارزانه زنگ زده ، ساعته زنگ زده ، حواستو جمع کن ساعت زنگ زده دیگه زنگ نمیزنه چون زنگاشو زده.

– سوته دلان

فال روزانه کوکا