گفت و گو با دختر 13 ساله قاتل آتنا اصلانی : پدرم به من گفت …

6183

محدثه 13 ساله آنقدر ظاهری زیبا، معصوم ومتین دارد که آدم دلش نمی آید او را با عنوان دختر قاتل خطاب کند. با اصرار من و صحبت عمویش، سرانجام از اتاق بیرون می آید و کنار مادر بزرگش می نشیند و بخش هایی از مصاحبه من با مادر بزرگ و یکی دیگر از عموهایش را می شنود.

صدایش می لرزد ولی ظاهرش آرام نشان می دهد، تا اینکه سوال هایم را از او می پرسم. چند سوال را که مطرح می کنم، می بینم اشک از چشمانش جاری می شود. به سرعت چشمان آن دختر بچه به سرخی می زند.

احساس می کنم با سوالاتم او را آزار می دهم و از خیر ادامه مصاحبه می گذرم و می گویم: برو محدثه. برو پیش مادرت و او بر می خیزد و به اتاق تاریکی که گویا مادرش نیز آنجاست بر می گردد. اما چند سوال من از او اینچنین بود؛

آتنا اصلانی
آتنا اصلانی

سلام محدثه خوبین؟
ممنون.

شما فارسی صحبت می کنین؟
بله می دونم.

کلاس چندمی؟
هفتم

بعد از تابستان هشتم می روید؟
بله.

چند روز است که اینجا هستید؟
ما اینجا نبودیم. شهرستان بودیم تازه اومدیم.

شما خیاطی می کردین؟
من نه ! مامانم.

بعد خیلی آدم می آمد منزلتان می رفت؟
نه فقط همسایه ها . آنهایی که اعتماد می کردند. روزانه یکی دو نفر خانم می آمدند و می رفتند.

تو باورت می شد که بابات چنین آدمی باشد؟
نه اصلا باورم نمی شد.

در این مورد بابات چیزی هم به شما گفته بود؟
بله.

چی گفته بود؟
می گفت تو نمازت دعا کن تا آتنا پیدا بشه ( و در این لحظه محدثه اشک می ریزد و گریه می کند و من دیگر از او می خواهم به اتاقش برگردد.)