خلاصه کتاب ماهی سیاه کوچولو به همراه پیام ها و جملات زیبای آن

عکس ماهی سیاه کوچولو
خلاصه کتاب داستان ماهی سیاه کوچولو

کتاب ماهی سیاه کوچولو (The Little Black Fish) یکی از الهام بخش ترین داستان های کودکانه به قلم صمد بهرنگی نویسنده توانای ایرانی است که با خواندن و تعمق در آن می توان نکات فراوانی درباره زندگی و ارزش های آن آموخت.

خلاصه داستان ماهی سیاه کوچولو

قصه ماهی سیاه کوچولو از آن جا شروع می شود که ماهی پیر حکایت زندگی ماهی کوچولویی را برای دوازده هزار ماهی کوچولوی دیگر تعریف می کند …

ماهی سیاه کوچولوی قصه ما در کنار مادرش در جویباری زندگی می کرد اما روحیه کنجکاو و ماجراجوی او با تکرار خو نمی گرفت، او از این که هر روز با مادرش در آن فضای کوچک بی هدف این طرف و آن طرف بروند و صبح را به شب برسانند خسته شده بود.

سرانجام با وجود مخالفت مادر و تهدید اطرافیان تصمیم گرفت برای دیدن آخر جویبار راهی سفر شود، دوستانش او را تا آبشار همراهی کردند و ماهی کوچولو سفرش را آغاز کرد.

او از آبشار به داخل برکه ای افتاد و با چند کفچه ماهی روبرو شد که خودشان را موجوداتی زیبا می دانستند و ماهی کوچولو را مسخره کردند، ماهی کوچولو به آن ها گفت که این تصور آن ها از نادانی آن هاست چون فکر می کنند دنیا تنها به برکه آن ها خلاصه می شود.

بعد از جدایی از کفچه ها به خرچنگی رسید که در شن های کف آب های کم عمق قورباغه ای را شکار می کرد، خرچنگ سعی کرد ماهی کوچولو را گول بزند و به او نزدیک شود اما ماهی کوچولو باهوش تر از آن بود که حرف هایش را باور کند، خرچنگ فرصت بیشتری برای حرف زدن پیدا نکرد و با ضربه پسرک چوپانی بر سرش زیر شن ها رفت.

ماهی کوچولو از مارمولکی که در همان نزدیکی بود درباره مرغ سقا، اره ماهی و مرغ ماهیخوار سوال کرد که داستان ترسناک آن ها را از ماهی های دیگر شنیده بود. مارمولک گفت که در این اطراف تنها یک مرغ سقا وجود دارد و به او یک خنجر داد که اگر شکارش شد بتواند شکم مرغ را پاره کند.

او به ماهی کوچولو درباره ماهی های دانای دیگری نیز گفت که امان ماهیگیر را بریده بودند.

ماهی کوچولو به راهش ادامه داد و در مسیرش با آهوی زخمی هم صحبت شد، چرت لاک پشت ها را تماشا کرد، به صدای کبک ها گوش داد و بوی علف های کوهی را استشمام کرد.

کمی بعد با یک دسته ماهی ریزه روبرو شد، آن ها از این که ماهی کوچولو می خواست آخر جویبار را ببیند و از مرغ سقا ترسی نداشت تعجب کردند و با این که دوست داشتند با ماهی کوچولو همراه شوند اما ترس از مرغ سقا و بزرگترها مانع آن ها شد.

ماهی کوچولو نیمه های شب با ماه خوشگلش حرف ها زد و صبح روز بعد با ماهی های ریزه ای همراه شد که اگرچه می خواستند آخر جویبار را ببینند اما هنوز از مرغ سقا می ترسیدند، کمی بعد همگی در کیسه مرغ سقا گرفتار شدند، مرغ سقا به آن ها قول داد اگر ماهی کوچولو را بکشند آزادشان می کند.

ماهی کوچولو متوجه کلک مرغ سقا شد و گفت من خودم را به مردن می زنم ببینید که مرغ سقا به قولش عمل می کند یا نه. مرغ سقا سر قولش نماند و همه ماهی ها را قورت داد و ماهی کوچولو با خنجرش کیسه او را پاره و فرار کرد.

ماهی کوچولو به راهش ادامه داد و پس از نجات پیدا کردن از چنگ یک اره ماهی با گروهی از ماهی ها روبرو شد که رسیدنش به دریا را خوشامد می گفتند! همان ماهی هایی که ماهیگیر را کلافه کرده بودند …

ماهی کوچولو تصمیم گرفت بعد از گشت زدن به آن ها ملحق شود اما شکار مرغ ماهیخوار شد، او برای نجاتش مرغ را به حرف کشید و سرانجام مرغ ماهیخوار دهانش را باز کرد و ماهی کوچولو از دهانش افتاد اما دوباره شکارش شد و مرغ او را بلعید.

در شکم مرغ ماهیخوار ماهی ریزه ای دید که گریه می کرد، کمک کرد تا ماهی ریزه نجات پیدا کند اما خودش ماند تا مرغ ماهیخوار را با خنجرش بکشد، چند لحظه بعد مرغ ماهیخوار در آب افتاد و مرد اما هرگز از ماهی کوچولوی قصه ما خبری نشد.

شب بود و همه یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو بعد از شنیدن قصه به همراه ماهی پیر خوابیدند، تنها یک ماهی سرخ کوچولو بود که تا صبح از فکر دریا خوابش نبرد!

پیام های داستان ماهی سیاه کوچولو

ماهی سیاه کوچولو نماد آن آدم هایی است که از روزهای تکراری و تکرار بی پایان و بی حاصل خسته شده اند، همان ها که به آن سوی مرزهای ناشناخته ای فکر می کنند که بسیاری حتی تصورش را ندارند و برای رسیدن به پاسخ سوالات خود دست به ماجراجویی های بزرگ می زنند.

این داستان به ما می آموزد:

  • شجاعت نترسیدن نیست بلکه به معنای آن است که با وجود تمامی ترس ها همچنان به دنبال تحقق رویاهای خود پیش برویم … ماهی کوچولو از ماهی سقا می ترسید اما اجازه نداد این ترس مانع حرکتش شود.
  • همه ما در زندگی به چیزهایی عادت می کنیم و این عادت ها کم کم به یقینیات زندگی ما تبدیل می شوند، عادت بدترین دشمن پیشرفت و کشف ناشناخته ها می باشد … عادت کردن را می توان در رفتار مادر ماهی کوچولو و همسایگانش دید.
  • غرور و این که گمان کنیم بهترین و شایسته ترین آدم دنیا هستیم ما را در حد کفچه های خودبین برکه کوچک پایین می کشد … آن هایی که وسعت نگاه شان تنها به قد و قامت خودشان می رسد و بس!
  • برای دنبال کردن آرزوهای خود باید از هوش و ذکاوت خود استفاده کنیم و به سادگی تسلیم شکست نشویم … ماهی کوچولو چه در برابر خرچنگ و یا مرغ سقا و مرغ ماهیخوار با درایت عمل کرد.
  • قبل از مواجهه با مشکلات و موانع زندگی درباره آن ها اطلاعات گرفته و با افراد دانا مشورت کنیم … همانند ماهی کوچولو که از مارمولک دانا درباره خطراتی که بر سر راهش بود سوال کرد.
  • وحدت آدم های به ظاهر ضعیف قدرتی بزرگ می آفریند که می تواند دشمن بزرگی را از پا درآورد … همانند دسته ماهی های دانایی که امان ماهیگیر را بریده بودند.
  • نباید به استقبال مرگ رفت اما هنگام رویارویی با مرگ چه بهتر که جان انسان فدای هدفی والاتر و نجات همنوعان و رهایی از ظلم شود … مرگی به زیبایی آخر قصه ماهی سیاه کوچولو!
  • دوازده هزار ماهی کوچولو به داستان ماهی پیر گوش دادند اما تنها یک ماهی سرخ از این قصه خوابش نبرد و تنها او بود که یک روز به دنبال رویاهایش خواهد رفت.

جملات زیبای کتاب ماهی سیاه کوچولو

“شما زیادی فکر می کنید. همه اش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم، ترسمان به کلّی می ریزد.”

“آخر مادر جان، مگر نه اینست که هر چیزی به آخر می رسد؟ شب به آخر می رسد، روز به آخر می رسد؛ هفته، ماه، سال …”

“راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟”

“من نه بدبینم و نه ترسو. من هر چه را که چشمم می بیند و عقلم می گوید، به زبان می آورم.”

“مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم – که می شوم – مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد …”