داستان خواندنی ضرب المثل خروس بی محل + تاریخچه آن

نقاشی ضرب المثل خروس بی محل
معنی ضرب المثل خروس بی محل بودن

همه ما حداقل چندین بار از ضرب المثل ” خروس بی محل” در شرایط مختلف استفاده کرده ایم، مثلا در حال صحبت با شخصی بوده ایم و نفر سومی بدون این که گفت و گو به او ربطی داشته باشد یک دفعه وسط حرف ما پریده و اظهار نظری کرده، دقیقا در همین موقعیت است که شخص سوم را خروس بی محل خطاب می کنیم.

یا شخصی در شرایطی، رفتار یا کاری انجام داده که اصلا زمان مناسبی برای انجام آن کار نبوده، این شخص هم خروس بی محل است، البته بعضی اوقات ممکن است این کار کاملا غیر عمدی باشد.

بعضی از افراد هم وجود دارند که خود را صاحب نظر و عقل کل می دانند و دوست دارند راجع به هر موضوعی و هر کاری اظهار نظر کرده و در آن دخالت کنند اطرافیان این اشخاص، همیشه در رنج و عذاب هستند و این گونه اشخاص را خروس بی محل صدا می زنند.

در کل می توان گفت خروس بی محل کسی است که به خاطر وقت نشناسی می تواند دیگران را مورد آراز و اذیت قرار دهد.

ضرب المثل ” خروس بی محل” نیز مانند بیش تر ضرب المثل ها زبان فارسی بر گرفته از داستانی است که آن را با هم می خوانیم.

داستان کوتاه

در زمان های قدیم پادشاه بزرگ و معروفی به نام کیومرث در ایران زندگی می کرد، او پسری به نام “پشنگ ” داشت که برایش بسیار عزیز و دوست داشتنی بود.

پشنگ هر روز به بالای کوه می رفت و در آن جا با خدای خود راز و نیاز می کرد.

اغلب، روز ها که پشنگ در کوه بود، کیومرث نیز برای دیدنش به بالای کوه می رفت و آن دو، در آن جا یک دیگر را ملاقات می کردند.

همان طور که گفته شد کیومرث پادشاه بزرگی بود و سپاه قدرت مندی داشت و در جنگ های زیادی دشمنان خود را با همین سپاه شکست داده بود، دشمنان از این شکست ها ناراحت بودند و به دنبال فرصتی می گشتند تا به کیومرث ضربه بزنند.

نام یکی از این دشمنان دیوان بود، دیوان مطلع شده بود که پسر کیومرث هر روز برای راز و نیاز به بالای کوه می رود، به همین خاطر صبر کرد و در فرصتی که نصیبش شد، پشنگ را که در حال رفتن به کوه بود با تعدادی از افرادش تعقیب کرد.

زمانی که پشنگ به بالای کوه رسید و شروع به راز و نیاز کرد، دیوان سنگ بزرگی را بر داشت و به سر پشنگ ضربه زد.

پشنگ در همان لحظه مرد و بدن بی جانش روی زمین افتاد و دیوان که نقشه اش عملی شده بود به سرعت پا به فرار گذاشت.

روز بعد کیومرث تصمیم گرفت برای دیدن پشنگ به کوه برود، در راه جغدی جلوی پای او نشست و شروع به خواندن کرد و بعد از چند لحظه پرواز کرد و رفت، کیومرث توجهی به جغد نکرد، به راه خود ادامه داد و زمانی که به کوه رسید با جنازه ی پشنگ روبرو شد که روی زمین افتاده بود.

او با دیدن جنازه بسیار گریه کرد و یاد جغد افتاد که در راه او را دیده بود، کیومرث جغد را شوم نامید و او را نفرین کرد، به نظر می رسد از همان زمان به بعد بوده که مردم جغد را پرنده ای شوم می دانند.

کیومرث پس از جست و جو متوجه شد که قتل پسرش تقصیر دیوان است به همین دلیل تصمیم گرفت به جایی که او ساکن بود حمله کند.

در طول لشکر کشی و در مسیر حرکت سپاهیان کیومرث، او خروس سفید رنگی را دید که به همراه یک مرغ و چند جوجه در حال چریدن است اما در همان لحظه ماری به طرف خروس حمله کرد، خروس شجاعانه از خود و خانواده اش دفاع کرد و مار را کشت، کیومرث شجاعت خروس را تحسین کرد به سربازانش گفت شما هم مثل این خروس باشید و از ناموس و کشور تان تا پای جان دفاع کنید.

سپس دستور داد خروس و خانواده اش را درون یک قفس بگذارند و از آن ها مراقبت کنند و با خود به قصر بیاورند.

در آن لشکر کشی، کیومرث با دیوان جنگید و او را کشت و همراه سپاهش به ایران برگشت و این اتفاق باعث شد تا خروس را خوش یمن بدانند.

خروس روز ها شروع به آواز خواندن می کرد و زمانی که شب فرا می رسید تا صبح روز بعد ساکت بود.

سال های زیادی سپری شد و در این مدت کیومرث همیشه به آن خروس آب و دانه می داد و به او محبت می کرد.

در یکی از شب ها خروس شروع به خواندن کرد، همه از این کار خروس تعجب کردند اما در همان لحظات مطلع شدند که کیومرث از دنیا رفته است.

از آن زمان به بعد اعلام کردند خروسی که بی وقت آواز بخواند “خروس بی محل” است.