انشا در مورد گفتگوی خیالی میان کشتی و طوفان

انشا درباره گفتگوی میان کشتی و طوفان
انشا درباره گفتگوی میان کشتی و طوفان

نامم کشتی است، صبح زود بود که از بندر راه افتادم و آرام آرام دل دریای بیکران را شکافتم و پیش رفتم.

هوا تقریبا آفتابی بود و نسیم ملایمی می وزید، چند ساعتی که گذشت ناگهان هوا سیاه شد و ابر های تیره ای در آسمان پیدا شدند و چند دقیقه بعد صدای خشمگینی به گوشم رسید.

این صدا برایم آشنا بود، یادم می آمد که قبلا هم چند باری این صدا را شنیده بود، خیلی زود فهمیدم که طوفان بزرگی در راه است.

طوفان غرید و گفت: تو را در هم خواهم شکست، چرا به این جا آمده ای؟ این جا قلمرو من است.

ترسیده بودم و نتوانستم پاسخی به طوفان بدهم، چاره ی دیگری نیز نداشتم باید جلو می رفتم و با او روبرو می شدم.

به راهم ادامه دادم، طوفان دوباره فریاد کشید: با تو هستم، کجا می روی؟ من تا تو را در هم نشکنم و غرق نکنم دست بر نمی دارم.

این را گفت و خودش را محکم به من کوبید، تکان شدیدی خوردم و چیزی نمانده بود که به زیر دریا بروم.

ضربه ی طوفان خیلی سهمگین و بی رحمانه بود، با خود گفتم اهل دریا الان چه حالی دارند؟ آیا این طوفان بی رحم جان آن ها را هم خواهد گرفت؟

طوفان بار دیگر خود را به بدنه ی من کوبید، باید مقاومت می کردم و غرق نمی شدم و در نهایت او را شکست می دادم، محکم تر از قبل ایستادم.

طوفان هر لحظه عصبانی تر می شد و دریا تبدیل به میدان جنگ من و طوفان شده بود، ضربات از پی هم می آمد و مرا تکان می داد.

نمی توانستم دلیل این همه خشم طوفان را بفهمم به خاطر همین از او پرسیدم: چه چیزی تو را این چنین خشمگین کرده است؟ آیا من آزاری به تو رساندم؟

او فریاد زد: طبیعت من این است، من ویرانگر و نابود کننده هستم و به راحتی می توانم آب دریا و هر چیزی که روی آن است را به حرکت در آورم، من می توانم موج بلندی از آب دریا بسازم و بر سرت خراب کنم، نه فقط تو بلکه هر چه سر راهم باشد را می توانم نابود کنم.

با شنیدن حرف های او مصمم شدم که در مقابلش پیروز شوم و به او گفتم: این را می دانم که من کشتی شکننده ای هستم و شاید قدرت تو را نداشته باشم اما اراده و ایستادگی من تو را شکست خواهد داد.

او خندید و باز هم خودش را به بدنه ی من کوبید و آن قدر این کار را تکرار کرد که خسته شد، به نظر می آمد دیگر توانی برایش نمانده است و در حال شکست خوردن است.

کمی که گذشت دیگر صدایی از او بلند نمی شد، احساس کردم شکست را پذیرفته و آماده ی رفتن است.

بار دیگر غرید: این آخرین باری نبود که تو را دیدم، باز هم به سراغت خواهم آمد و این دفعه حتما پیروز خواهم شد.

در جواب او گفتم: بله شاید مبارزه ی دیگری در راه باشد.

چند لحظه بعد صدا قطع شد و آرامش به دریا بر گشت و من به راه خودم ادامه دادم و بالاخره به ساحل رسیدم.