انشا درباره پنجره ای رو به دریا

انشا درباره پنجره ای رو به دریا
انشا درباره پنجره ای رو به دریا

انگار پنجره تن آبی دریا را قاب گرفته، قابی پر از زیبایی و آرامش بی انتهای دریا، قابی که پناه گاه امن و رویایی خلوت من است و من بیرون قاب پنجره ایستاده ام و از پنجره منظره ی دریایی را تماشا می کنم.

ابری نیمه از سقف آسمان آویزان شده و بر فراز دریا تاب می خورد، دریا موج ها را یک به یک به سویم می فرستد و نزدیک پنجره که می شوم نسیم روح بخشی که روی آب ها می وزد به طرفم می آید و موهایم را نوازش کرده و لبخندی به لبانم می نشاند.

چشم به آبی بیکران می دوزم، مرغان دریایی بر فراز آبی دریا به پرواز در می آیند و هنگام دور شدن مانند نقطه ی سیاهی در افق محو می شوند و گاهی فکر می کنی که مقصدشان خانه ی گرم خورشید است، مرغان ماهی خوار نیز هر چند دقیقه یک بار سر در آب فرو برده و روزی خود را از دل دریای با سخاوت برمی دارند زیرا که دریا هیچ وقت آن ها را نا امید نمی کند.

روز ها و شب ها بهترین دقایق من بودن کنار این قاب پنجره است و هر صبح دریا با تلاطم موج هایش که آن ها را یکی پس از دیگری راهی ساحل می کند و به صخره ها می زند از پنجره مرا می خواند و من صدای او را می شنوم و بیدار می شوم و طلوع خورشید را از این پنجره به تماشا می نشینم.

خورشید را می بینم که آرام و بی صدا از آغوش دریا بیرون آمده و با ناز عشوه راه آسمان را در پیش می گیرد و پس از مدتی بالاخره با صلابت بر فراز آسمان می ایستد.

با آمدن خورشید آب دریا زیر نور طلایی اش مثل الماس های درخشان برق می زند و هنگام غروب باز خورشید غوغا برپا کرده و شراره های آتش در دریا می ریزد و آبی دریا را سرخ گون کرده و آسمان را ترک می کند.

پس از آن مهتاب جای خورشید را گرفته و آبی دریا در دل سیاه شب گم می شود و پنجره نیز نقش روشن مهتاب را به رخم می کشد.

در دل شب دیگر خبری از هیچ رنگی جز تیرگی در آسمان دریا نیست، قاب پنجره خاکستری ست و گویی همه چیز به دیار خواب سفر کرده است.

گاهی نیز این قاب آرام، طوفانی و ترسناک می شود آن وقت ها که ابر ها دل تنگی هایشان را سخت در دل دریا می گریند و دریا نیز برای همدردی با ابر ها متلاطم می شود و باز من و پنجره با هم نظاره گر غم آسمان و دریا می شویم.

این منظره هراس در دلم می اندازد و در آن لحظه ها با آمدن طوفان، دریا نیز چنان به خشم می آید که موج های سنگینش را مثل آوار بر سر صخره ها خراب کرده و دلش را سبک می کند و زمانی که از این کار خسته شد دوباره آرام می گیرد و آرامش را به قاب پنجره ام هدیه می کند.