انشا درباره پنجره ای رو به جنگل

انشا درباره پنجره ای رو به جنگل
انشا درباره پنجره ای رو به جنگل

پنجره رو به جنگل را که باز می کنم نگاهم رنگ سبز رویا به خود می گیرد و چشمانم با حیرت از روی هر درخت به روی دیگری سر می خورد.

آفتاب از آسمان آبی، گیسوان طلایی رنگش را از لا به لای شاخ و برگ شان به پایین انداخته و دلبری می کند.

درختان بلند و کوتاه کنار هم قرار گرفته و پرندگان را دسته دسته مهمان شاخسارهایشان می کنند تا در آن جا لانه کنند پرندگانی که فقط در جنگل می توان آن ها را دید و صدای آوازشان را از سحرگاه تا هنگام شب در جنگل شنید و لذت برد طنین خوشی که گاهی با شنیدن آن آرزو می کنم کاش من هم جای یکی از آن پرندگان سبک بال و سرخوش بودم و صبح تا شب آواز می خواندم و از این شاخه به آن شاخه می پریدم.

سرم را از پنجره ی رو به جنگل بیرون می برم و عمیق و آهسته نفس می کشم، هوای جنگل جریان زندگی را به ریه ها یم هدیه می دهد نفسی تازه از جنس طراوت و پاکی جنگل، چیزی که جنگل بی منت آن را در اختیار همه قرار می دهد.

دوباره از پنجره به جنگل خیره می شوم تا چشم کار می کند سر سبزی و طراوت است ، جایی نیست که در آن بوته ای سبز نشده باشد.

در جای جای جنگل حس زندگی جاریست و جنگل سبز خانه ی بسیاری از حیوانات و پرندگان بوده و آن ها را دل خود جا داده است ، نعمتی که طبیعت بی دریغ در اختیار آن ها قرار داده است.

گاهی سکوت سحر آمیز جنگل را صدای نوک زدن دارکوبی به تنه ی درخت می شکند و من فکر می کنم حتما او برای خودش لانه ای امن می سازد تلاش های بی وقفه ی او برای ساختن و درست کردن لانه قابل تحسین است.

رودها شیاری آبی در دل سبز جنگل کشیده اند و صدای موسیقی آب در جنگل روان است و آن ها وسعت سبز جنگل را به بیکران دریا پیوند می دهند.

با غروب آفتاب کم کم سیاهی روی پنجره را می پوشاند و سبزی جنگل در دل سیاه شب گم می شود ، شب پر رمز و راز و وهم انگیز جنگل از راه می رسد و صداهای مختلف وحشت به جان آدم می اندازد طوری که دلت چیزی جز یک جای امن نمی خواهد.