انشا در مورد پنجره ای رو به پاییز

انشا در مورد پنجره ای رو به پاییز
انشا در مورد پنجره ای رو به پاییز

باران خودش را محکم به شیشه ی پنجره می زند و می خواهد تن رنگین و اندوه بار پاییز را به رخم بکشد، پنجره را رو به پاییز و باران باز می کنم بوی خاک باران خورده تمام وجودم را فرا می گیرد دستم را به سمت دانه های خیس باران می برم و قطره های باران در دستم آرام می گیرند.

برگ های زرد و خسته ی درختان زیر باران پاییزی گرد و غبار تابستان را می شویند تا وقتی از آغوش درخت جدا می شوند و بر زمین می افتند طرح پاکی از خود بر جای بگذارند و خودشان را به قدم های عابران بسپارند تا صدای ناله هایشان در آسمان بپیچد.

مرگ برگ ها پاییز را معنا می بخشد آن ها یکی پس از دیگری خود را فدای پاییز کرده و زمین خیس از باران را فرش می کنند فرشی هزار رنگ از جنس ظریف برگ ها.

رنگ از رخسار گل های سرخ و صورتی لب پنجره پریده و چیزی نمانده که شلاق خزان آن ها را از پا دربیاورد و به باد نیستی بسپارد، چنان که گویی در این گلدان ها هیچ وقت گلی نروییده است و در آخر چند شاخه ی خشک و بی جان از آن ها باقی می ماند.

انار ها دلشان از مرگ باغ خون شده و ترک برداشته انگار دلشان از این همه بی رحمی پاییز شکسته که دانه های سرخشان را به دست باد وحشی سپرده اند و طرح ماندگاری از پاییز را رقم زده اند.

پنجره ی رو به پاییز هر روز طرحی نو از پاییز را نشانم می دهد یک روز هوای ابری و دلگیر را که آسمان رو به سیاهی می رود، یک روز باران نم نم و روز دیگر شاید آفتابی نیمه جان و گاهی هم اسارت برگ ها به دست باد.

گاهی هم دلتنگی از جنس پاییز به سراغم می آید و من می مانم و لشکر اندوه، آن قدر دلتنگ که با افتادن برگی قلبم می لرزد و دنیایم مثل پاییز رنگ خزان و نیستی به خود می گیرد.

وقت بستن پنجره است، حالا دیگر شب کم کم از تن شیشه ای پنجره پایین می آید و هوا را سوزناک تر می کند و تاریکی شهر پاییزی را در بر گرفته و زیبایی های پاییز را در خود گم می کند، همه جا در چنگ شب و تیرگی است و برای گشودن پنجره ی رو به پاییز باید تا روز دیگر صبر کرد و با دمیدن سپیده دم رنگ هایی نو از سیتره ی پاییز در زمین را به تماشا نشست.