انشا در مورد پنجره ای رو به خدا

انشا در مورد پنجره ای رو به خدا
انشا در مورد پنجره ای رو به خدا

به تعداد آدم های روی زمین پنجره ای به سمت خدا وجود دارد پنجره ای که هر وقت و هر لحظه که بخواهیم می توانیم آن را بگشاییم و بدون هیچ ترس و واهمه ای هر آن چه را که می خواهیم به او بگوییم او کسی است که با صبوری و آرامش به درد دل هایمان گوش می دهد و در نهایت با آرامشی از جنس خودش از مهمانیش باز می گردیم.

پنجره ی رو به خدا پنجره ای است سراسر امید که هیچ کس از آن نا امید باز نگشته، وقتی به هنگام نا امیدی ها به سراغش می رویم و با دلی پر از بغض و چشمانی اشک بار چشم به مهرش می دوزیم او با تمام وجود محبت و لطفش را نثارمان می کند و ما را از هر چه وجود مادی است بی نیاز می کند و امشب در خلوت و سکوت شب برای من فرصتی پیش آمد تا دلم را پر از زمزمه های خدا کرده و پنجره ای از قلبم به سویش بگشایم و زمزمه کنم:

«خدای خوبم، برای لحظه ای دستم را رها نکن که اگر رها کنی من به اوج تاریکی ها سقوط خواهم کرد و سیاهی وجودم را خواهد گرفت.

خدایا از تو می خواهم به من شجاعت بدهی تا تمام سختی های زندگی را تاب بیاورم و از مشکلات با کمک تو سربلند بیرون بیایم و هم چنین در روزهای خوب و خوشی ها از یادت غافل نشوم و شکر گزار باشم، شکر گزار تمام داشته ها و نداشته هایم که اگر چیزی دارم از لطف تو و اگر ندارم حتما باز از محبت و مهر تو است که تو صلاح مرا بهتر از خودم و هر کس دیگر می دانی.

خدای مهربانم، در دو راهی های زندگی تو راهنمایم باش و مرا از هر چه شر و بدی است نجات بده و به سمت روشنی ببر که هیچ کس چون تو از روزهای نیامده آگاه نیست روزهایی که فقط تو می دانی در آن ها چه بر من خواهد گذشت.

و در آخر خدای خوبی ها، نگاه مهرت را از هیچ یک از ما دریغ نکن تا وجودمان مانند زمستان های سرد و سخت، یخ نزند و کاری کن تا گرمای وجودت را تا همیشه در قلبمان احساس کنیم.»