انشا درباره پنجره ای رو به آسمان

انشا درباره پنجره ای رو به آسمان
انشا درباره پنجره ای رو به آسمان

اگر روزی تمام پنجره های دنیا به رویت بسته شود یادت باشد که یک پنجره همیشه به رویت باز خواهد ماند و آن هم پنجره ی رو به آسمان است.

روزنه ای روشن که چشم ها ی نا امید را از زمین به آسمان می رساند و در روز های نا امیدی و یاس پنجره های آبی امید را به رویت می گشاید و حس های مرده ی دورنت را زندگی می بخشد و تن خسته از رنجت را آرام جان خواهد بود.

وقتی در آرامش شب پشت قاب شیشه ای پنجره می نشینی و چشم به آسمان می دوزی احساس می کنی خدا آن جا نشسته و مخاطب حرف هایت است، درست است که خانه ی خدا در آسمان نیست و در قلب آدمی است اما آسمان با آن عظمت و شکوه تداعی کننده ی خدایی به بزرگی آفرینش آسمان ها است، او بدون این که کلامی بر زبان بیاورد یا کسی را به خاطر خواسته هایش سرزنش کند به حرف هایت گوش می دهد و در آخر با قلبی آرام چشم از آسمان بر می داری.

اگر پنجره ای رو به آسمان بگشایی انگار دو بال یک پرنده ای را برای پر کشیدن گشوده ای تا از دلت به سمت خدا پرواز کند و در اوج آسمان ناگفته هایت را به گوش خدا برساند.

گاهی اوقات که دلت از تلخی ها و سختی ها می گیرد آسمان دل به دلت می دهد و گریه سر می دهد و با موسیقی روح بخش باران می خواهد از غمت کم کند، آن وقت شیشه ی پنجره ی رو به آسمان را می شوید و به تماشای آسمان دعوتت می کند که چگونه بعد از باران، صاف و پاک شده و رنگ آبی زیبایش به رویت لبخند می زند.

آسمان آن قدر زیباست که پرندگان برای دیدنش دل به آن می سپارند و تا اوج ابرها پرواز می کنند و بالا می روند چنان که دلت پر می کشد تو هم پرنده ای سبک بال بودی و برای دیدن خانه ی آبی آسمان راهی می شدی و از آن جا زمین را به تماشا می نشستی و حقارت همه چیز را به چشم می دیدی.

همیشه پنجره ی رو به آسمان را باز بگذار تا به وقت دل تنگی، نگاهت را از آن به گستره ی آبی آسمان بدوزی و دعاها و آرزوهایت را همراه قاصدک ها راهی آسمان کنی.