انشا احساسی و ادبی در مورد قدم زدن زیر باران بهاری

انشا ادبی و احساسی در مورد باران
موضوع انشا : توصیف باران بهاری

برف ها آب شده بودند و سرمای سخت زمستان جای خود را به خنکای دل پذیر بهار داده بود.

دشت پر شده بود از سر سبزی و طراوت، درخت ها جوانه زده و گل های کوچک سر از خاک بیرون آورده بودند.

در این دشت همه از آمدن بهار شادمان بودند، پرنده ها آواز می خواندند و صدای آن ها سکوت این دشت زیبا را بهم می زد، حیوانات کوچک در میان علف زار، مشغول بازی بودند و ساکنان روستایی که در نزدیکی دشت قرار داشت به این جا می آمدند تا منظره ی بی نظیر بهاری دشت را تماشا کنند.

در یکی از روزهای زیبای بهار بود که آسمان آبی دشت پر از ابر های خاکستری شد، این ابر ها نوید آمدن باران را می دادند.

بالاخره خورشید پشت ابر های تیره پنهان شد و باران نم نم شروع به باریدن کرد، و پس از گذشت مدتی تند تر و شدید تر بارید.

قطره های باران آغوش ابر را رها کرده و بر چهره ی گل های رنگارنگ و سبزه های دشت می نشستند و گل ها و سبزه ها با دیدن قطره های باران با شادمانی به یک دیگر لبخند می زدند.

جوی های کوچک که در بعضی از نقاط دشت وجود داشت پر از آب باران شده و همراه با شیب ملایم دشت به طرف پایین حرکت می کردند.

ساعت ها گذشت، دشت و ساکنانش همگی سیراب شدند و ابرهای تیره تصمیم گرفتند جای خود را به خورشید بدهند.

خورشید خنده کنان تابید و دشت را روشن کرد. در گوشه ای از آسمان و زمین، رنگین کمان زیبایی شکل گرفت.

همه ی نگاه ها به رنگین کمان خیره شده بود اما چند ثانیه بیش تر طول نکشید که رنگین کمان ناپدید شد.

حالا منظره ی دشت پس از باریدن باران بهاری بسیار زیبا و دیدنی شده بود.

قدم زدن زیر باران

از پشت شیشه ی پنجره ی اتاق صدای باران می آمد، صدایی که وسوسه ام کرد لباس گرمی بپوشم و از خانه بیرون بیایم تا زیر باران قدم بزنم.

به خیابان آمدم، پاییز شده بود، درخت های بلند قامت کنار خیابان سر برافراشته نظاره گر باران بودند و کف خیابان پر بود از برگ های زرد، نارنجی و ارغوانی.

قطره های کوچک باران از آسمان روی برگ ها می چکیدند و صدای ریزی از بر خورد آن دو در فضا پخش می شد.

با خودم چتر نیاوردم، دوست داشتم قدم بزنم و با باران یکی شوم.

از ابتدا تا انتهای خیابان رفتم و روی سنگ فرش رنگارنگ و رویایی قدم زدم.

با هر قدمی که بر می داشتم برگ های زیر پایم را نگاه می کردم که در نهایت زیبایی بر روی خیابان فرش شده بودند.

گاه گاهی ریزش باران تند تر می شد و شوق من نیز برای ماندن در این فضا بیش تر.

قدم زدم، اندیشه کردم و با باران از هر دری سخن گفتم.

لحظه ها گذشت، زمانی به خودم آمدم که دیگر باران نمی بارید و من در انتهایی ترین نقطه ی خیابان ایستاده بودم.

از آن جا تمام منظره ی خیابان پس از یک باران زیبا را می شد دید.

باید به خانه بر می گشتم، این بار قدم هایم را به طرف خانه بر می داشتم.

مسیری که طی کرده بودم را دوباره برگشتم تا به خانه برسم.

هرزگاهی عابران را با چتر می دیدم که با تعجب از کنارم رد می شدند و مرا می نگریستند.

لباسم هایم خیس شده بودند و هوا کم کم رو به سردی می رفت اما من سرمایی حس نمی کردم.

تنها زیبایی و لحظه های قدم زدن زیر باران در آن خیابان بود که تمام ذهنم را مشغول کرده بود.

به خانه ی گرم رسیدم با خاطره ی شیرین قدم زدن زیر باران.

فال روزانه کوکا