انشا درباره فصل زمستان برای کلاس چهارم و پنجم

انشا درباره فصل زمستان برای کلاس چهارم و پنجم
انشا درباره فصل زمستان برای کلاس چهارم و پنجم

من عاشق روزهای برفی زمستانم و زمانی که همه جا را سفید رنگ می بینم از شادی دور خودم می چرخم و حال و هوای درست کردن آدم برفی به سرم می زند.

آن وقت لباس های گرمم را می پوشم و کلاه بر سرم می گذارم و دستکش هایم را بر می دارم و از مادرم دو تا دکمه می گیرم و به کوچه می روم.

چند روز پیش هم روزی بود که برف بارید و من با ذوق آماده شدم و به کوچه رفتم و بچه های دیگر را دیدم که مثل من برای درست کردن آدم برفی به کوچه آمده اند کمی ایستادم و همه جا را نگاه کردم و بعد برف ها را با پایم به این طرف و آن طرف پرتاب کردم، چند نفر از بچه ها که با هم مشغول برف بازی بودند مرا دیدند و صدایم کردند تا به گروه آن ها اضافه شوم ما روی برف ها سر خوردیم و لذت بردیم و کلی خندیدیم.

آن روز با هم حسابی برف بازی کردیم و از آن به بعد این برنامه ی همیشگی ما در روز های برفی این بود، آدم برفی درست کردن و برف بازی کردن.

در فصل زمستان چون شب ها بلند تر از روزها است ما برای شب نشینی به خانه ی یکدیگر می رویم و دور هم هستیم تا این شب های بلند را به خوبی و خوشی بگذرانیم.

در فصل زمستان هیچ برگی روی درختان نیست و ما فقط شاخه ها را می بینیم که وقتی برف می بارد روی آن ها می نشیند و من چند باری لانه ی پرندگان را هم لابه لای شاخه های بی برگ درختان دیده ام که وقتی درختان برگ داشتند آن لانه ها دیده نمی شدند.

در زمستان بعضی وقت ها که از شهر به کوه ها نگاه می کنم روی آن ها پر از برف است اما در شهر خبری از برف نیست پدرم می گوید برف در کوه ها بیشتر می بارد چون هوای آن جا سردتر است و این برف در بهار کم کم آب می شود.

زمستان هم مانند دیگر فصل هایی که خدا آفریده است زیبایی های خودش را دارد و ما همیشه باید خدا را به خاطر این همه نعمت خوب شکر کنیم و قدر آن ها را بدانیم.