انشاهای ساده و ادبی درباره یک صبح برفی و زمستانی سرد

انشا ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستان
انشا ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستان

انشاهای کوتاه ساده و ادبی زیبا در مورد توصیف کردن یک صبح برفی و سرد در فصل زمستان مناسب دانش آموزان پایه دوازدهم

انشای اول

تمام زمستان به انتظار روزی هستم که برف ببارد و صبح ها اولین کاری که بعد از بیدار شدن انجام می دهم رفتن به طرف پنجره و نگاه کردن به کوچه است، و این که آیا برف می آید یا نه.

امروز صبح یکی از قشنگ ترین روزهای این فصل است چون پرده را که کنار زدم دانه های سپید برف را دیدم که آرام آرام روی زمین می نشستند. سریع گرم ترین لباس هایم را پوشیدم و آماده ی رفتن به مدرسه شدم.

وارد کوچه شدم، کوچه تقریبا سفید پوش شده بود لایه ی نازکی از برف روی زمین نشسته بود. به طرف مدرسه راه افتادم، با هر قدمی که بر می داشتم رد پای من روی برف ها جا می ماند و من هر چند وقت یک بار بر می گشتم و جای پاهایم را نگاه می کردم.

خیابان اصلی هم مانند کوچه بود اما کم کم به تعداد ماشین های خیابان افزوده می شد و تنها چیزی که از برف روی خیابان می ماند آب گل آلود بود.

کنار خیابان منتظر اتوبوس ایستادم، برف را تماشا کردم، سرد بود و هر کدام از دانه های برف برای رسیدن به زمین از یکدیگر پیشی می گرفتند. مردمی را می دیدم که با عجله به دنبال رسیدن به مقصد بودند.

خوشحال بودم که هنوز کوچه ها و خیابان ها یخ نزده بود تا باعث اتفاق نا گواری شود.

بعد از مدتی بالاخره سر و کله ی اتوبوس پیدا شد. سوار شدم، اتوبوس گرم بود و راننده به خاطر سرما، بخاری اتوبوس را روشن کرده بود، از این موضوع خوشحال شدم و روی صندلی کنار پنجره نشستم.

تمام مسیر دانه های زیبای برف را تماشا کردم که گاهی از سرعت باریدنشان کم می شد و گاهی به آن افزوده می شد.

با خود فکر کردم در این صبح زمستانی شهر چقدر زیباتر شده است.

انشای دوم

از دیشب برف شدیدی شروع به باریدن کرده بود و دیشب بود که اخبار اعلام کرد فردا مدارس به علت بارش برف و لغزندگی خیابان ها تعطیل است و ما برای یک برف بازی حسابی برنامه ریزی کردیم.

قرار این بود که صبح با چند نفر از دوستانم برای برف بازی به پارک برویم. صبح بیدار شدم و یکی یکی دوستان خواب آلودم را بیدار کردم و هشدار دادم اگر کسی سر قرار حاضر نشود باید جریمه ی سنگینی بدهد.

بعد از گذشت یک ساعت همه با لباس های زمستانی و شال و کلاه در پارک بودیم. آنقدر سرد بود که دماغم یخ کرده بود. با شال گردن صورتم را پوشاندم.

در این ساعت پارک خلوت بود تصمیم گرفتیم اول روی برف ها نقاشی بکشیم و عکس بگیریم بعد آدم برفی درست کنیم.

هر کدام با تکه چوب های که از شاخته های شکسته ی درخت به جا مانده بود شروع کردیم به نقاشی کشیدن روی برف و وقتی تمام شد هر کدام اجازه داشتیم شاهکار دیگری را تماشا کنیم و به آن بخندیم.

بعد از اتمام نقاشی ها نوبت درست کردم آدم برفی بود. فکر کردیم بزرگ ترین آدم برفی آن پارک را ما درست کنیم و شروع کردیم به جمع کردن برف.

تقریبا بعد از نیم ساعت آدم برفی ما کامل شده بود، آن را هم قد خودمان درست کردیم. در انتها شال گردنم را در آوردم و دور گردن آدم برفی انداختم و دست در دستان چوبی اش عکس گرفتم.

کم کم برف ریزی شروع به باریدن کرد. آدم برفی ما ایستاده زیر برف واقعا تماشایی شده بود.

به جمعیت پارک افزوده می شد و دیگر ما تنها نبودیم، با این که سرد بود اما مردم مشتاق برف بازی بودند. صدای خنده ی مردم در پارک می پیچید و لبخند نشسته روی چهره هایشان نشان از شادی دلشان داشت.