انشا درباره سرگذشت مداد سیاه از زبان خودش

انشا درباره سرگذشت مداد سیاه از زبان خودش
انشا درباره سرگذشت مداد سیاه از زبان خودش

من جزئی از تنه ی درختی بزرگ و تنومند در جنگلی سبز بودم که صبح با آوای خوش پرندگان از خواب برمی خاستم و تا شب تماشاگر چشم انداز زیبای جنگل بودم.

یک روز صبح که از خواب بیدار شدم صدای اره و تبر در جنگل پیچیده و وحشت به جان همه ی درختان افتاده بود و کاری از دست هیچ کداممان بر نمی آمد و صدا لحظه لحظه نزدیک تر می شد.

پس از چند دقیقه آن اره به ما رسید و لبه ی تیزش تنه ی درخت را برید و بر زمین انداخت، با حالی بد و غمگین نگاه می کردم که بقیه ی درختان هم در حال قطع شدن بودند تا این که انسان ها دست از کار کشیدند و ما را پشت ماشین ها ریختند و به راه افتادند.

بعد از مدتی به جایی رسیدیم که انسان ها خودشان به آن کارخانه می گفتند در آن جا درختان را تکه تکه می کردند و در جایی می ریختند و خمیر درست می کردند و با آن ها وسایلی برای استفاده ی خودشان می ساختند.

آن ها من و بسیاری از دوستانم را به شکل خمیر در آوردند و سپس بعضی از آن ها تبدیل به کاغذ شدند، من در بین آن ها نبودم … از من یک شی بلند ساختند که ماده ای سیاه در وسط خود داشت و من محکم به آن ماده سیاه رنگ چسبیده بودم و اصلا نمی توانستم تکان بخورم.

یک روز صبح که از خواب بیدار شدم در جایی بودم که پر از وسایلی بود که من آن ها را نمی شناختم من حتی دیگر نام خودم را هم نمی دانستم چند روزی آن جا بودم، تا این که دختر بچه ای با پدرش وارد آن جا شد، دختر داشت به طرف من می آمد و من نگران فقط به او نگاه می کردم.

او آمد و رو به روی من ایستاد و به پدرش گفت که من این مداد را می خواهم چون مداد قبلی ام بسیار کوچک شده است و من نمی توانم با آن درس هایم را خوب بنویسم.

پدرش قبول کرد او مرا برداشت و با خود برد، آن جا بود که فهمیدم نام من مداد است اما نمی دانستم چه کاری می توانم برای آن دختر انجام دهم، او هر وقت مرا نگاه می کرد لبخند می زد.

وقتی به خانه رسیدیم لباسش را عوض کرد و مرا در دست گرفت، دستی به آن ماده ی سیاه رنگ زد و گفت نوکش هم تیز است، بعد وسایلش را آورد دفترش را باز کرد و مرا آرام روی آن حرکت داد و با خود چیزی زمزمه کرد.

او هر روز مرا در کیفش می گذاشت و با خودش به مدرسه می برد اسم این ها را از زبان خودش شنیده بودم و کم کم با همه چیز آشنا می شدم وقتی به قول خودش نوکم تمام می شد او وسیله ای به نام تراش را از کیفش بیرون می آورد و تن مرا می تراشید، راستش کمی درد داشت اما من نمی توانستم چیزی به او بگویم یا بخواهم که آرام تر این کار را انجام دهد.

هر روز قدم از روز قبل کوتاه تر می شد و من نمی دانستم چه بلایی قرار است سرم بیاید.

روزها گذشت و دیگر چیزی از وجود من باقی نماند دختر چند روزی بود که از مادرش می خواست مداد جدید برایش بخرد چون من کوچک شده بودم و او نمی توانست راحت مرا در دست بگیرد و درسش را بنویسد.

یک روز که پدر آن دختر از سر کار آمد دخترش را صدا کرد و گفت بیا عزیزم برایت مداد جدید خریده ام، او مداد جدید را گرفت و بعد مرا گوشه ای انداخت، نگرانی تمام وجودم را گرفته بود و نمی دانستم چه کاری باید انجام دهم.

فردای آن روز خودم را در کنار مقدار زیادی کاغذ که روی آن ها چیزهایی نوشته شده بود و مداد های کوچک شده ی دیگر و …دیدم و بعدا فهمیدم ما قرار است دوباره به آن کارخانه برگردیم.