انشا از زبان یک آینه

انشا از زبان یک آینه
انشا از زبان یک آینه

وجودم سراسر نور و روشنایی است، من صادق ترین دوست هر انسان هستم و چهره ی هر کس را همان طور که هست بی کم و کاست و بی دروغ به او نشان می دهم.

به خاطر همین صادق بودن گاهی اوضاع برایم خوب پیش نمی رود و من چوب صداقتم را می خورم و انسان ها به خاطر آن چه درونم می بینند مرا می شکنند و هزار تکه ام می کنند ولی باز هر تکه ی من همان چیزی را که هست نشان می دهد و شکستن و خرد شدن ذره ای ذات مرا تغییر نمی دهد تنها چیزی که عوض می شود این است که هر کس که مرا شکسته وجود خودش را هم تکه تکه درون تکه های من می بیند.

گاهی نیز به جای شکسته شدن بهترین حس دنیا را تجربه می کنم و این حس نگاه های عمیق انسانی است که در جانم می نشیند این نگاه سطحی نیست نگاهی است که بعد از آن شاهد متحول شدن صاحب نگاه هستم و حتی اگر کم ترین نقشی در این تحول داشته باشم باز هم باعث خوشحالی من است.

بعضی از آدم ها آن قدر دل نشین هستند که من آرزو می کنم هر روز چهره ی آن ها را در خود ببینم این بار نگاه من همه جا دنبال شان می گردد اما لحظه ای رو به رویم می ایستند و من مجبورم با نگاه مات و مبهوت آن ها را بدرقه کنم.

برای من فرقی نمی کند که چه کسی رو به رویم ایستاده، من هم عیب های هر شخص را به او نشان می دهم و هم خوبی هایش را و هرگز عیب کسی را فریاد نمی زنم و راز دار خوبی ها و بدی ها هستم.

من قد کشیدن خیلی از کودکان را دیده ام، آن ها روز هایی از سال را با لباسی نو به سویم می دوند و خود را درونم تماشا می کنند و سال بعد با لباسی بزرگ تر و همین طور سال های بعد تا این که بزرگ می شوند و رنگ نگاه شان به من و خودشان عوض می شود.

آینه بودن یعنی نشان دادن هر چیزی همان طور که هست و این یعنی صادق و بی ریا بودن کاش همه ی انسان ها هم رفتار شان مانند آینه بی رنگ و ریا بود.