انشا از زبان یک آدم برفی

 انشا از زبان آدم برفی
انشا از زبان آدم برفی

من آدم برفی ام، وجودم چیزی جز برف و یخ نیست و از همه ی فصل ها فقط و فقط زمستان سرد را می بینم.

دست آدم ها مرا می سازد و شکل می دهد، آن ها مرا شبیه خودشان می سازند و برایم چشم، دست و بینی درست می کنند و حتی برای لباسم که یک دست برفی و سفید است دکمه هایی می گذارند تا کارشان را کامل انجام داده باشند و من زیبا تر به نظر بیایم.

تا وقتی که هوا سرد و آسمان ابری باشد من هم هستم برای همین عاشق سرما و برفم و در سوز سرما با چشم های خیره اطرافم را نگاه می کنم، اما آفتاب که به آسمان بیاید و پرتو های طلایی رنگش را بر زمین بتاباند وقت رفتن من است.

من بارها آب شدن تدریجی خودم را در آینه ای که برف های آب شده زیر پایم ساخته اند دیده ام و می دانم که پس از آن دیگر امیدی نیست و به زودی تمام تنم آب خواهد شد و پس از آن که همه ی ذراتم با آب یکی شوند تنها چیزی که از من بر زمین باقی می ماند چند تا دکمه و یک هویج و شاید شال و کلاهی پشمی است، من مرگ خودم را به چشمم می بینم و این لحظه غم انگیز ترین لحظه ی بودن من است.

اما همین که برف که ببارد و زمین را سفید پوش کند من در ذهن آدم ها بیدار می شوم، زمستان و برف آن ها را بیرون می کشاند و آن ها برف ها را روی هم می گذارند و مرا گاهی زیبا و گاهی زشت می سازند.

در آن زمان من خوشحالی آدم ها را با تمام وجود احساس می کنم، ذوق و شوق کودکان با مشت های پر از برف که به سهم خود برای به وجود آمدنم تلاش می کنند و هیاهوی پر از خنده ی همه ی آدم هایی که مرا درست می کنند، آن ها در آخر نگاهی به چیزی که ساخته اند می کنند و عکس هایی به یادگار می گیرند و هر وقت آن ها را تماشا کنند به یاد من و زمستان خواهند افتاد.