انشا درباره روزی که آدم برفی درست کردم

انشا درباره روزی که آدم برفی درست کردم
انشا درباره روزی که آدم برفی درست کردم

از میان تمام روز هایی که من آدم برفی درست کرده ام یک روز همیشه در ذهنم ماندگار است و هرگز آن روز را فراموش نمی کنم، آن روز، روزی بود که اولین آدم برفی عمرم را درست کردم، یک روز از روز های سرد و زیبای زمستان که من بیش تر از قبل معنای زیبای برف را درک کردم.

از اتاقم که بیرون آمدم مادرم همه ی پرده ها را کنار زده بود و من زمانی که برف ها را در حالی که با عجله به پایین می ریختند دیدم خواب از سرم پرید، کنار پنجره رفتم و حیاط را تماشا کردم انگار زمان زیادی از بارش برف نگذشته بود چون برف زیادی روی زمین جمع نشده بود.

اصرار های من برای بیرون رفتن و درست کردن آدم برفی شروع شد اما مادرم هر بار از من می خواست صبر کنم تا برف بیش تری جمع شود تا بتوانیم آدم برفی بزرگی درست کنیم.

چاره ای جز قبول کردن حرف مادرم نداشتم، هر چقدر می خواستم خودم را سرگرم کنم تا زمان بگذرد زیاد موفق نمی شدم و دائم پشت پنجره می رفتم و سرک می کشیدم و در دلم دعا می کردم تا برف آن قدر تند و سریع ببارد تا بتوانیم زود تر بیرون برویم.

بالاخره انتظار من تمام شد و مادرم خواست تا لباس هایم را بپوشم، فریادی از شادی کشیدم و به اتاقم رفتم و در چشم به هم زدنی لباس پوشیدم وقتی بیرون آمدم شال گردن و کلاه سال قبلم را در دست مادرم دیدم و فهمیدم که آن ها را برای آدم برفی برداشته است.

به پشت بام خانه مان رفتیم و جایی را برای درست کردن آدم برفی در نظر گرفتیم و شروع کردیم به آوردن برف و گذاشتن آن ها روی هم برای درست کردن تن آدم برفی مان.

تن چاق آدم برفی مان را درست کردیم و حالا نوبت سرش بود، با هم برف ها را به شکل توپی در آوردیم و مادرم آن را روی تن آدم برفی گذاشت و بعد شال گردن مرا دور گردنش پیچید و با خنده ای یک هویج و دو تا دکمه ی سیاه بزرگ از کلاه بیرون آورد، دکمه ها را جای چشمان آدم برفی و هویج را به جای بینی اش گذاشت و آدم برفی ما کامل شد.

آن روز ما چند عکس یادگاری با آدم برفی چاق مان گرفتیم که هنوز آن عکس ها را دارم.

بعد از آن روز من آدم برفی های زیادی را با دوستان و پدر مادرم در پارک، مدرسه ، کوه و …درست کردم و خیلی هم به من خوش گذشته است اما آن روز را که من بیش تر با دانه های زیبای برف آشنا شدم و آن آدم برفی چاق را هیچ وقت از یاد نمی برم.