انشای ذهنی ساده و جالب در مورد سطل زباله

انشا در مورد سطل آشغال
انشا در مورد سطل آشغال

امروز در کلاس تنها نشسته بودم و در حال خوردن میوه ای بودم که مادرم برای من در کیف مدرسه ام گذاشته بود.

پس از خوردن میوه بلند شدم و رفتم تا ته مانده آن را در سطل زباله کلاس بیندازم. پس از انداختن ته مانده میوه متوجه شدم سطل زباله تکان می خورد و صدایی از آن شنیده شد.

اول تعجب کردم که شاید کسی قصد دارد با من شوخی کند اما دقیق تر که شدم دیدم سطل زباله کلاس با تکان دادن درب رویی خودش در حال صحبت با من است.

او به من گفت که حوصله اش سر رفته و می خواهد با من کمی صحبت کند. من هم گفتم :  اشکالی نداره چون حوصله من هم سر رفته؛ آیا داستانی بلد هستی که برای من تعریف کنی.

سطل زباله گفت بله یک داستان عبرت آموز بلدم که به درد آینده ات هم می خورد، بشین در نیکمت ردیف اول کلاس تا داستان را برایت تعریف کنم.

من هم نشستم و سر خودم را روی نیکمت گذاشتم و به داستان سطل زباله گوش دادم که می گفت :

سطل زباله ی گوشه ی خیابان غمگین به نظر می رسید، به یاد می آورد چند روز پس از آن که در کارخانه ساخته شد او را با یک ماشین بزرگ به این جا آوردند و در مکان گذاشتند.

از آن موقع تا به امروز همیشه تنها بود و هیچ کس نبود که با او هم صحبت شود، همیشه ظاهر کثیفی داشت و بوی بدی می داد، به همین خاطر همه از او فراری بودند.

انسان ها تنها زمانی به او نزدیک می شدند که می خواستند زباله ای را درونش پرتاب کنند یا زباله های سطل را درون ماشین بزرگ تر خالی کنند.

تنها هم نشین سطل زباله ی تنها، سگ و گربه های ولگردی بودند که گاه گاهی برای پیدا کردن تکه ای غذا تمام دل و روده ی سطل را به هم می ریختند و بعد که غذایی پیدا می کردند از او دور شده و گوشه ای مشغول خوردن غذایی می شدند که نصیب شان شده بود.

سطل آرزو می کرد کاش حداقل یک دوست خوب داشت که می توانست با او درد دل کند.

در یکی از روز ها ماشین بزرگی از دور نمایان شد و به طرف سطل زباله آمده و کنار خیابان توقف کرد، چند نفر با لباس های فرم مخصوصی از آن پیاده شدند و سطل دیگری را از ماشین خارج کردند و سپس آن را کنار سطل قدیمی قرار دادند.

سطل زباله بسیار خوشحال شد و با خود فکر کرد بالاخره دوستی برای خود پیدا کرده است. چند دقیقه ای گذشت تا کارگران دوباره سوار ماشین شدند و آن جا را ترک کردند.

خیابان که خلوت شد، سطل زباله ی قدیمی سرفه ای کرد و گفت: ” سلام ”

سطل جدید نگاهی به سطل قدیمی با آن ظاهر ژولیده و کثیف انداخت و جوابی نداد. سطل زباله ی قدیمی دوباره سلام کرد اما باز هم جوابی نشنید، به همین خاطر غمگین شد و دیگر حرفی نزد.

چند روزی گذشت، حالا دیگر ظاهر سطل جدید نیز مانند سطل قدیمی کثیف شده بود، او با خود فکر کرد روز اول بسیار تمیز و زیبا بودم اما اکنون ظاهرم دقیقا مثل سطل کناری شده است که سعی کرد با من دوست شود، اما من مغرور بودم زیرا فکر نمی کرد ما دو تا مثل هم باشیم.

سطل جدید سعی کرد غرورش را کنار گذاشته و به خاطر رفتاری که داشته عذر خواهی کند به همین خاطر بلند گفت: “معذرت می خوام”

سطل قدیمی اطرافش را نگاه کرد و گفت: با من بودی؟

سطل جدید گفت: بله، می بینی حالا ما دقیقا شبیه هم شده ایم، معذرت می خواهم که فکر می کردم از تو بهتر هستم.

سطل قدیمی لبخندی زد و گفت: مهم نیست، بیا از این به بعد با هم دوست باشیم.

دوستی آن ها شروع شد و با گذشت هر روز صمیمیت بین شان بیش تر و بیش تر شد، آن دو با بودن کنار هم، از اتفاقات ساده ی اطراف شان لذت می بردند و دلیلی برای شادی و لبخند زدن پیدا می کردند.