انشا درباره دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو

انشا درباره دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو
انشا درباره دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو

امروز برای اولین بار از مادرم جدا شدم و به این دشت آمدم، بهار از راه رسیده و دشت دوباره پر از سبزه و گل شده است.

آزاد و رها به این طرف و آن طرف دویدم و بلند بلند خندیدم، مدتی که گذشت چند بچه آهوی دیگر نیز به من ملحق شدند.

خوشحال بودم که دوستان جدیدی پیدا کردم، با آن ها سر صحبت را باز کردم و بعد با هم شروع کردیم به بازی کردن و دویدن.

هرزگاهی پروانه ی زیبایی نیز به ما نزدیک می شد و اطراف مان پرواز می کرد، صدای حیوانات دیگر هم از دور و نزدیک شنیده می شد.

لحظه ای احساس کردم دلشوره ی عجیبی گرفتم، دوست داشتم سریع تر پیش مادرم بر گردم، بچه آهو های دیگر هم چنان مشغول بازی بودند.

اطراف را جست و جو کردم تا شاید علت این دلشوره را بفهمم، در یک لحظه چیزی پشت تپه ی کوچک که کمی دور تر از ما قرار داشت تکان خورد.

با دقت بیش تری نگاه کردم و یک انسان را دیدم، او تلاش می کرد خود را از دید ما مخفی کند.

یک انسان شکارچی که با تفنگش به دنبال یک طعمه ی خوب می گشت.

او مرا دید و تفنگش را به طرفم نشانه گرفت، از شدت ترس نمی توانستم تکان بخورم، می خواستم فرار کنم اما می ترسیدم او به طرفم شلیک کند.

در همین حال بودم که صدای مادرم را از دور شنیدم که می گفت: ” تیز پا بدو، فرار کن”

صدای او جرات و توان دوباره ای به من داد تا تمام نیرویم را جمع کنم و با سرعت تمام بدوم.

من دویدم و صدای تیر را شنیدم که از تفنگ شکارچی شلیک شد و به طرفم آمد، احساس می کردم دیگر این دنیا را نخواهم دید، اما به خودم که آمدم دیدم تیر شکارچی خطا رفته است.

تمام آهو ها و حیوانات دیگر با شنیدن صدای تیر پا به فرار گذاشته بودند.

من نیز از آن دشت و شکارچی دور شدم و خوشحال از این که هنوز زنده بودم مادرم را در آغوش گرفتم، با هم اشک ریختیم و خدا را شکر کردیم که امروز شانس با ما یار بود و تیر شکارچی باعث مرگ کسی نشد.