انشا در مورد : داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید

یک انشای ساده در مورد توصیف کردن یک اتوبوس شلوغ با کمی طنز تلخ در آن مناسب برای دانش آموزان پایه نهم

انشا در مورد اتوبوس شلوغ
انشا در مورد اتوبوس شلوغ

امروز برای برگشتن از مدرسه به خانه اتوبوس را انتخاب کرده ام. در ایستگاه نشستم تا اتوبوس بیاید. مدتی صبر کردم اما بالاخره اتوبوس مقصد مورد نظرم آمد و جلوی ایستگاه ایستاد.

به اتوبوس نگاه کردم یک پسر بچه صورتش را به پنجره چسبانده و برای من شکلک در می آورد برای او زبان در آوردم و جلوی در اتوبوس رفتم، در اتوبوس که باز شد صدای مسافرها آمد، آنقدر شلوغ بود که تعدادی از مسافران مجبور شدند پیاده و دوباره سوار شوند تا کسانی که به مقصد رسیده بودند از اتوبوس پیاده شوند.

مودب ایستادم تا بقیه پیاده شوند اما دیدم دو سه نفر از پشت مرا هل دادند که خودشان زودتر سوار شوند، فکر کردم اگر بخواهم همین طور مودب اینجا بایستام نمی توانم سوار شوم.

من هم کمی دیگران را هل دادم و بالاخره به سختی توانستم سوار اتوبوس شوم و جایی برای خودم گیر بیاورم.

پسر بچه ای که برایم شکلک در آورده بود را دیدم که آسوده از همه جا مرا که به زور ایستاده بودم و دستم را از میله ی سقف اتوبوس آویزان کرده بودم تا از افتادنم جلوگیری کنم را نگاه می کرد و می خندید. لجم درآمد اما سعی کردم به رویم نیاورم.

من و تعداد زیادی از مسافران که به سختی ایستاده بودیم و سعی می کردیم تا تعادلمان را حفظ کنیم با هر ترمز اتوبوس به این طرف به آن طرف می رفتیم، و هر کسی غر می زد که دیگر هلش داده.

کم کم نزدیک ایستگاهی می شدیم که باید پیاده می شدم خودم را جمع و جور کردم اما اتوبوس به یکباره ترمز کرد و بقیه جا خالی دادند و من کف اتوبوس پخش شدم، با شرمندگی بلند شدم و سعی کردم خونسردی ام را حفظ کنم همه شروع کردند به دلداری دادن من ولی آن پسر بچه مرا به مادرش نشان می داد و بلند بلند می خندید.

پیاده شدم و خودم را سرزنش کردم چرا راهی که با تاکسی می توانستم راحت بیایم را با اتوبوس آمدم و این اتقافات برایم افتاد.

انشای طنز و خنده دار

یک اتوبوس شلوغ را تصور کنم؟ مگر اتوبوس خلوت هم وجود دارد؟!

اتوبوس وسیله حمل همگانی است که اصولا برای این ساخته شده تا تنها عده معدودی روی صندلی های پادشاهی آن بنشینند و بقیه در حالی که دستگیره های بالای سرشان را گرفته اند با بغضی در گلو، خشمی در سینه و نگاهی پر از حسرت به پادشاهان نشسته نگاه کنند و در همین حال با یک چالش ناخوشایند روبرو شوند:

“دست هایشان که به خاطر سوار شدن مکرر در اتوبوس هر روز درازتر از روز قبل می شود، امروز چند سانت درازتر شده است؟!”

و اما این تمام ماجرا نیست … بگذریم از صدای هیاهویی که از هر طرف به گوش می رسد، گریه بچه ای که انگار هیچ وقت تمامی ندارد، جرو بحث زن و شوهری که فکر می کنند به دادگاه خانواده آمده اند و می خواهند تمام اختلافات خانوادگی شان را در همین یک ربعی که در اتوبوس نشسته اند حل و فصل کنند و مردی که موزیک قدیمی گوش می دهد و حواسش نیست که خداوند هدفون را برای چنین لحظه هایی آفریده!!

هر 5 دقیقه یک بار صدای خشن و ترسناک آقای راننده به گوش می رسد، گذشته از چند سکته ناقصی که از شنیدن صدایش داشتم الحق و الانصاف صدای گویایی دارد و محال است صدایش را – زبانم لال – نشنیده و ایستگاه را رد کنی.

معمولا بعد از اعلام ایستگاه منتظر ترمزهای جانانه ای هستم که به پاس آن، همه دردهای عضلانی گذشته را به کل فراموش می کنم …

نمی خواهم وارد جزئیات بیشتر بشوم اما مگر می شود از اتوبوس بگویم و هوای عطراگین آن را نادیده بگیرم؟!

باید بگویم به نظرم استفاده از خوشبو کننده کار بسیار بسیار پسندیده ای است. بدون شک وقتی از شدت کمبود جای ایستادن در اتوبوس، بینی شما نیز در زمان نادرست در مکانی نادرست قرار بگیرد متوجه منظورم می شوید!

بوی بدن هایی که به شدت عرق کرده، عطر پای کسی که بزرگوارانه کفش هایش را در آورده و سایر انواع عطرهای دل انگیز که به خاطر رعایت نزاکت قادر به بیان آن نیستم و صدها عامل که زبان از توصیف آن ها قاصر است همگی دست به دست هم داده تا بودن در یک اتوبوس شلوغ به خاطره ای خاص که البته هر روز تکرار می شود تبدیل شود!