انشا درباره خاطره شب یلدا

انشا درباره خاطره شب یلدا
انشا درباره خاطره شب یلدا

شب یلدا آخرین شب فصل زیبای پاییز و طولانی ترین شب سال است البته نه خیلی طولانی بلکه فقط به مدت یک دقیقه یا حتی برخی مواقع کم تر از آن، این شب از شب های دیگر بلندتر است.

امسال هم مثل سال های گذشته در مدرسه جشنی به مناسبت شب یلدا برگزار شد و به همه ی بچه ها خیلی خوش گذشت، من عضو گروه نمایش برای این برنامه بودم و بعضی از بچه ها عضو گروه سرود و برنامه های دیگر…

مسئولان مدرسه و معلم های همه ی کلاس ها وسایلی را برای پذیرایی از دانش آموزان تهیه کرده و آن ها را به شکل زیبایی تزیین کرده بودند و به همین مناسبت میز بزرگی وسط نماز خانه مدرسه گذاشته و انواع خوراکی های خوشمزه را روی آن چیده بودند از جمله ی این خوراکی ها انار بود که دانه های درشت و سرخ آن از دور به ما چشمک می زد، هندوانه و آجیل و شیرینی هم روی میز خود نمایی می کردند.

آن روز بعد از یک برنامه ی مفصل در مدرسه بالاخره راهی خانه شدیم و می دانستم که شب یلدا را مثل سال های دیگر همگی مهمان خانه ی پدر بزرگ و مادر بزرگ هستیم.

بعد از کمی استراحت همراه با پدر و مادر راهی خانه ی مادر بزرگ شدیم، در راه یک کیک به شکل یک هندوانه ی قاچ شده خریدیم و کمی بعد زنگ در خانه ی پدر بزرگ را زدیم و با استقبال گرم او روبرو شدیم.

بعد از ورود به خانه به نوه های دیگر پدر بزرگ که همگی قبل از ما به آن جا رسیده بودند پیوستم و مشغول بازی و شیطنت شدیم.

بعد از یک ساعتی که از بازی خسته شدیم و به پذیرایی آمدیم همه چیز برای شب یلدا آماده شده بود.

ظرف بزرگی از انار دانه شده که روی آن پر از گلپر بود، هندوانه ای که روی آن طرح یک گل زیبا را در آورده بودند و ظرف پر از میوه و آجیل که در وسط میز بود و یک کتاب که روی آن نوشته شده بود دیوان حافظ و مثل همیشه در دستان پدر بزرگ قرار داشت.

او هر سال در شب یلدا برای همه ی ما فال حافظ می گرفت و ما بچه ها را نیز از قلم نمی انداخت، پدر بزرگ با آن لبخند همیشگی اش از ما خواست که نیت کنیم تا فال مان را بگیرد و بعد شروع به خواندن شعر زیبایی از دیوان حافظ کرد.

مادر بزرگ مهربانم مثل همیشه که برای شب یلدا سبزی پلو و ماهی درست می کند آن شب سبزی پلو و ماهی آماده کرده بود و بوی خوش آن در تمام خانه پیچیده بود.

آن شب تا به خودمان آمدیم ساعت از نیمه های شب گذشته بود و ما اصلا سپری شدن دقایق را حس نکرده بودیم، بعد از کلی بگو و بخند و بازی و خوردن کلی خوراکی خوش مزه و بودن در کنار پدر بزرگ و مادر بزرگ به خانه برگشتیم و منتظر شب یلدایی دیگر و کلی شادی شدیم.