انشا در مورد خاطرات دوران کودکی در قالب داستان

موضوع انشا : خاطرات دوران کودکی
موضوع انشا : خاطرات دوران کودکی

انشای اول

زمانی که کودک بودم در همسایگی ما پیر زن و پیر مردی با بچه ها و نوه های شان در یک خانه ی بزرگ زندگی می کردند.

نام آن پیر زن “معصومه خانم” بود و ما او را ننه معصومه صدا می زدیم.

بعضی اوقات من و خواهر بزرگ ترم برای بازی با نوه های ننه معصومه به خانه ی آن ها می رفتیم یا او برای درد و دل با مادرم به خانه ی ما می آمد.

در این دیدار ها بود که دیدم ننه معصومه به راحتی دندان هایش را از دهان خارج می کند و درون لیوان می اندازد یا آن را با دستمالی که همیشه در جیبش دارد تمیز می کند و دوباره سر جایش قرار می دهد.

هر بار که او را در حال انجام این کار می دیدم کنجکاو تر می شدم که چگونه ممکن است کسی به راحتی دندان هایش را با دست از دهانش خارج کند؟ و با فکر کردن به این سوال من هم سعی می کردم دندان هایم که را با دست از لثه ام جدا کنم.

اما تلاش من همیشه بی نتیجه بود. بعضی وقت ها فکر می کردم ممکن است زمانی که بزرگ تر شدم بتوانم این کار را انجام دهم.

نمی دانم دقیقا چند سال گذشت تا به راز دندان های ننه معصومه پی بردم و فهمیدم که او بر خلاف ما از دندان مصنوعی استفاده می کند.

دلیل این موضوع را هم به یاد ندارم که چرا هیچ وقت از کسی درباره ی این موضوع سوال نکردم تا برایم درباره ی دندان مصنوعی توضیح دهند.

هنوز هم بعضی اوقات ننه معصومه را می بینم و با دیدنش یاد این خاطره می افتم و از کار ها و فکر های بچگانه خودم خنده ام می گیرد.

انشای دوم

من و برادرم چند سالی با هم اختلاف سنی داریم و در کودکی با هم، هم بازی بودیم. او همیشه دنبال درد سر بود و شیطنت هایش پایانی نداشت.

آن سال ها زیاد پیش می آمد که برای تفریح به روستای زادگاه پدر و مادرم می رفتیم. مادر بزرگ و دایی ام هم آن جا ساکن بودند.

من و برادرم در روز های مسافرت مان به روستا با بچه های ساکن آن جا که اکثرا آشنا بودند کلی بازی و شیطنت داشتیم.

در یکی از همین روز ها به باغ دایی ام که پر از درخت های کهنسال گردو بود رفتیم. بالای این درخت ها پر از لانه ی پرنده بود.

در حال بازی بودیم که حرف های پسر ها برای بالا رفتن از درخت، باعث شد برادرم جو گیر شود و تصمیم بگیرد از درخت بلندی بالا برود و یک لانه ی لاغ را پایین بیاورد.

بچه ها او را مسخره می کردند و می گفتند که محال است بتواند از پس این کار بر بیاید، با این حرف ها او بیش تر لج کرد و مصمم شد این کار را انجام دهد، متاسفانه توصیه های من هم بی نتیجه بود.

او شروع کرد به بالا رفتن از درخت و ما پایین درخت او را تماشا می کردیم.

بعد از چند دقیقه بالاخره به چیزی که می خواست رسید و یک لانه کلاغ پیدا کرد که جوجه ای هم در آن بود، آن لانه و جوجه کلاغ را بر داشت تا از درخت پایین بیاید، اما ناگهان کلاغ ها برای محافظت از جوجه شان به طرف برادرم حمله ور شدند.

برادرم دیگر نمی توانست تعادل خود را روی شاخه ی نازکی که ایستاده بود حفظ کند و من بسیار ترسیده بودم و هر لحظه منتظر بودم او از آن بالا به زمین پرتاب شود.

گریه کنان شروع به دویدن کردم و سریع خودم را به خانه ی مادر بزرگم رساندم و موضوع را به او گفتم. او با من همراه شد و با آخرین سرعتی که می توانستیم دوباره به باغ بر گشتیم.

مادر بزرگ با حرف هایش برادرم را آرام کرد و به او گفت لانه را سر جایش بر گرداند و بدون ترس از درخت پایین بیاید.

بلاخره برادرم آن روز توانست از درخت پایین بیاید و خوشبختانه اتفاق بدی برایش نیفتاد.

آن اتفاق برای همه ی ما درس عبرتی شد تا هیچ حیوانی را آزار ندهیم.