انشا در مورد تک درختی در بیابان به انتظار باران

انشا در مورد تک درختی در بیابان به انتظار باران
انشا در مورد تک درختی در بیابان به انتظار باران

درخت پیر و تنها از بس که چشم انتظار باران مانده، بیش تر شاخه هایش را از دست داده و با گذر هر لحظه و هر روز خشکی تک تک شان را به نظاره نشسته، آن ها خشک شده بودند و تلنگری ناچیز کافی بود تا با صدایی دردناک از تن درخت جدا شوند، بعضی شاخه ها هم به سختی روی درخت ایستاده بودند و آبی در رگ شان نمانده بود و سایه ی مرگ هر لحظه بر سرشان سنگینی می کرد.

درخت هر روز چشم اش را به امید باران و حتی مقدار کمی آب باز می کرد و همیشه در ذهنش نیمه شبی را تصور می کرد که باران تنش را بشوید و او در شبی که به رویا شبیه است با صدای خوش باران بیدار شود و ریشه های نیمه جانش را سیراب کند.

او آرزو می کرد کاش مثل آن پرنده ها که روزی روی شاخ و برگ اش لانه داشتند او هم پر و بال داشت و بعد از بی مهری ابر ها آن جا را ترک می کرد و خودش را به سرزمینی می رساند که صدای جوی آب در گوشش ترانه ی زندگی می خواند.

درخت پیر تنها، روزی در این بیابان همسایگان سر به فلک کشیده ای داشت که همه شان طاقت از دست دادند و چون تحمل دوری باران برای شان زجر آور بود چنان خشکیدند که گویی این جا از ازل بیابانی بیش نبوده و او حالا تک و تنها، چشم امیدش فقط به آسمان بود.

درخت بیابان را می نگریست که چگونه خالی از حیات است و از بی آبی دلش ترک برداشته و با ناله طلب کمک می کند تا شاید دل آسمان به رحم بیاید و بارانی روانه ی تن خشک بیابان کند.

بیابان جولانگاه خوار و خاشاک شده بود و ذره ای رنگ سبز در خود نداشت، باد خاک ها را بلند می کرد و بر سر درخت و بیابان می ریخت و آن ها از این همه بی رحمی، هم صدا با هم فریاد می زدند.

بیابان و درخت چنان تشنه بودند که با خود فکر می کردند اگر چندین شبانه روز هم باران ببارد آن ها ذره ای از آن را هدر نمی دهند و همه را در جان خود می ریزند تا سیراب شوند.

بیابان به درخت نگاه می کرد و درخت به بیابان و هر دو می دانستند که کاری از هیچ کدامشان ساخته نیست و جز انتظار چاره ی دیگری ندارند.

کمی آن طرف تر و به دور از چشم درخت و بیابان، مزرعه ای در حال خشکیدن بود و نگاه مبهوت کشاورز را بر تن بی رمقش احساس می کرد و رنج می کشید، خورشید چنان داغی به دل گیاهانش گذاشته بود که فقط باران و آب می توانست حیات دوباره به آن ها بدهد.

مزرعه در فراق غنچه های خندان داغ دار بود و موج سبز گندم زار را هنوز با تمام وجود احساس می کرد، بار ها دست به دامن ابر ها شده بود اما آن ها با غرور خواسته اش را نادیده گرفته بودند و او ناچار به این روز افتاده بوده، از کشاورز هم برای نجات مزرعه کاری بر نمی آمد و فقط باران می توانست این مزرعه را زنده کرده و آتش خشکی و مرگ را خاموش کند.

مترسکی که دیر زمانی بود ساکن مزرعه شده بود با خود می اندیشد که اگر باران ببارد و مزرعه دوباره سبز شود دیگر کاری به کار پرنده ها نداشته باشد تا آن ها نیز روزی خود را از مزرعه بردارند، و گاه با خود می گفت اصلا شاید همان پرنده ها مزرعه را نفرین کرده اند که به این روز افتاده است.

درخت و بیابان و مزرعه هم درد بودند و همه شان از بی مهری آسمان به ستوه آمده و روز و شب، آهسته و با فریاد دعای باران می خوانند تا بلکه قطره های باران دست نوازش را بر سر آن ها بکشند و از مرگ نجات شان دهند.

روز ها از پی هم می آمدند و می رفتند و بالاخره در نیمه شبی شبیه رویای همیشگی درخت، او با صدای قطرات باران بر تن اش بیدار شد.

اول فکر کرد که این هم سراب و رویایی بیش نیست و حقیقت ندارد اما صدای رعد و برقی مهیب او را به خود آورد، چشم ها را بیش تر باز کرد و بیابان را نگاه کرد که چطور باران در دلش فرو می افتاد و او دیوانه وار قطره های باران را می بلعید و سپس نگاهی به خود انداخت که دیگر گرد و غباری بر تن خسته اش نمانده بود.

آن طرف تر مزرعه نیز از شوق می خندید و روز های خشکی را به دست باران می سپرد تا به لطف این قطره ها حتی یاد آن روز های تلخ را هم از ذهن بشوید.

باران بارید و جوانه های امید کم کم سر از خاک مزرعه بیرون آوردند و جواب انتظار و صبرشان را از باران گرفتند.