زیباترین انشای ساده و ادبی درباره توصیف غروب خورشید

انشا در مورد غروب آفتاب به زبان عادی
موضوع انشا : توصیف غروب آفتاب

خورشید مهربان، صبح با نورهای طلایی و زیبایش مهمان زمین شده بود و لبخندش را به همه ی موجودات بخشیده و مهربانانه هر چه داشت را به آن ها ارزانی داشته بود.

اما حالا وقت رفتنش رسیده بود و کم کم داشت انوار طلایی اش را از زمین جمع می کرد تا به خانه اش بر گردد، کار سختی به نظر می رسید اما خورشید این توان را داشت تا یکی یکی نور های طلایی رنگش را از روی بوم خانه ها، جنگل ها، دشت ها، دریاها و گندم زار ها که صبح خوشه هایش مثل طلا زیر نور خورشید می درخشدند و دلبری می کردند، جمع کرده و آن ها به شب بسپارد.

حالا خورشید هر آن چه که صبح با خود آورده بود را باید بر می گرداند و همه چیز رنگ تیرگی به خود می گرفت، او کارش را در زمین انجام داده بود و دیگر وقت سکون و استراحت رسیده بود، با رفتن او، همه چیز از تکاپو و جنب و جوش باز می ایستاد و خود را برای شب، استراحت و آرامش آماده می کرد.

آخرین تلاش های خورشید پاشیدن رنگ نارنجی و قرمز در افق بود و تماشای این منظره ی شگفت انگیز در ساحل برای من از لذت بخش ترین کار هاست.

در این منظره انگار کسی رنگ قرمز و نارنجی را در آبی بیکران دریا ریخته و آن ها را رنگ کرده است، از ساحل که نگاه می کنی انگار خورشید زمان غروب در دامن دریا می افتد و خاموش می شود و پس از آن تاریکی همه جا را فرا می گیرد.

گاهی فکر می کنم خورشید از این که صبح تا غروب در آسمان ایستاده و زمین را تماشا کرده، خسته می شود و برای همین است که پس از مدتی می خواهد به خانه ی خودش رفته و استراحت کند و صبح روز بعد دوباره شاد و خندان در آسمان هویدا شده و به تماشای زمین بر گردد.

شاید هم او در افق کسی را دارد که چشم به راهش است، به همین خاطر است که با زحمت زیاد بساطش را جمع کرده و برای مدتی از زمین می رود.

مگر می شود روزی خورشید به زمین نیاید یا بیاید و غروب نکند؟! او می داند چه زمانی وقت آمدن است و چه زمانی وقت رفتن، تا آسیبی به موجودات دیگر نزند.

از نظر من خورشید بسیار مهربان است و من هر وقت رفتنش را تماشا می کنم برایش دست تکان می دهم و از او تشکر می کنم.

فال حافظ کوکا