انشا در مورد توصیف شخصیت پدربزرگ

انشا در مورد توصیف شخصیت پدربزرگ
انشا در مورد توصیف شخصیت پدربزرگ

به اندازه ی تمام موهای سپیدی که در سر دارد روزهای بد و خوب را از سر گذرانده است ، تجربه های تلخ و شیرین کسب کرده و اشک ها و لبخند های زیادی را دیده است این را به راحتی در چین و چروک های روی دست و صورتش می توان دید.

پدر بزرگم در هنگام سختی ها و غم ها صبورتر از همه است و بقیه را به صبوری دعوت می کند و می گوید هیچ روز بدی ماندنی نیست و این روزها هم به زودی تمام می شود و روزهای بهتر از راه می رسند ، تمام کلمات و حرکاتش پر از آرامش است و با اطمینان می توان تمام حرف هایش را پذیرفت و از طنین کلام دلنشینش لذت برد.

هنگام شادی ها هم پدر بزرگ خیلی آرام و صبور است و بهتر از همه می داند که این شادی ها هم گذرا هستند او همیشه می گوید شادی و غم هیچ کدام ماندنی نیستند و زندگی پر از روزهای خوب و بد است.

خیلی وقت ها دیده ام که پدر بزرگم در مقابل حرف های ناپسند یا رفتار های بد اطرافیان سکوت کرده و فقط لبخند زده است لبخندش هم از سر بخشش است، زیرا او حرف های زیادی را که از سر عصبانیت و خشم گفته شده را بخشیده است، او دیر به دل می گیرد و زود می بخشد و با این کار گذشت و بزرگواری را به ما یاد می دهد.

تمام عمرش را صرف تلاش و کوشش برای داشتن زندگی خوب و ساختن آینده ی فرزندانش کرده است و وقت ناراحتی ها و مشکلات ، فقط سکوت کرده و در خلوت خود خدا را صدا زده و بار هیچ غمی را روی دوش فرزندانش نگذاشته است، از خود گذشتگی های او مرا بیش تر جذب شخصیتش می کند.

گل و درخت های حیاط خانه اش مثل من عاشق پدر بزرگ هستند، او آن ها را با دستان خودش کاشته و پرورش داده است و هیچ وقت از رسیدگی به آن ها غافل نمی شود، انگار مهر و محبت اش را به پای آن ها هم ریخته است که این قدر شاداب و سرزنده هستند.

امیدوارم سایه ی امن پدر بزرگ تا سال های سال روی سر ما استوار بماند و چراغ خانه اش همیشه روشن باشد و دعاهای خیرش همیشه و همه جا بدرقه ی راهمان ، که حتما روزی، جایی دستمان را می گیرد.